‏نمایش پست‌ها با برچسب ژاک ریوت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ژاک ریوت. نمایش همه پست‌ها

پنجشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۹۲

چیزهای جدی : رنوار از نگاه ریوت

Jacques Rivette's Jean Renoir, The Boss

  رنوار: گزيده نقدهای انتخابی (1)
نوشته : ژاك ريوت
ترجمه : سینا آزری

(Le bled (1929


در اينجا مأموريت ديگري وجود دارد، در همان حس و حال سرگرم كننده فيلم «مبارزه در شهر » (1928). از زماني كه سادگی فيلم نامه، گستره وسيعي را در اختيار او قرار داد؛ رنوار شانس اين را پيدا كرد كه فيلم هاي حادثه اي به سبك فيلم هاي آمريكايي كه در جواني بسيار دوست مي داشت ،بسازد. Le Bled، درست از سنت سه گانه های داگلاس فربنكس پيروي مي كند، سنتي كه با كمدي شروع مي شد، سپس با سلسله رويدادهاي ماجراجويي ادامه پيدا مي كرد و در نهايت با يك احساسات گرايي، كار را به پايان مي برد. صحنه اي كه پير ( انريك ريورو ) با همكار دست و پا چلفتي و بدون تجربه ی خودش در دقايق آخر به تهديد كردن و هراساندن معشوقه اش مبادرت مي كند، كاملاً ياد آور فيلم هاي فربنكس است. شور و حرارتي كه در دل فيلم نهفته ، جدي ترين صحنه فيلم را بدون از بين رفتن ريتم همراهي مي كند: صحنه ی عاشقانه ی كاملاً کلاسیک  ( اين بار در باران و ميان چوپان ها ) که با همراهي ذراتی از فيلم « رودخانه » مي درخشد و [ در ادامه] مجازات آدم هاي شرور، كور شدن آن ها توسط قوش و شاهين ها، به رنوار امكان اين را مي دهد كه اثر روان گزنده و تلخ ديگري را خلق كند— « اين خونِ گرانبها » است كه همچنان او را وسوسه مي كند.



(The Woman on the Beach(1947



اولين سه گانه از شاهكارهاي بزرگ. گرچه نسخه ناقص شده، اما قابل مقايسه با نسخه ی اصلي ست و در يك قضاوت منصفانه، جايگاهي همانند « حرص » فون اشتروهايم دارد. و اگر تا به حال كارگرداني بوده كه نسبت به اهميت تركيب بندي - درك هر قسمت از اثر همانند ذره ای در برابر كل- كه خود بدست آورده ، بي توجهي نشان دهد، بدون شک او، رنوار است.
 « زني در ساحل » بيشتر از هر اثر ديگر رنوار، به فيلمي ساخته ی فريتس لانگ شبيه است، اما اين نزديكي بيشتر در ظاهر، خود را نمايان مي كند. تراژدی « زنی در ساحل » همانند فيلم هاي لانگ از حركت هاي سنگدلانه ی بعضي نيروهاي سرنوشت یا تقدير نشأت نمي گيرد، بلكه بر خلاف آن، از وسواس، تمركز و بي حركتي وام مي گيرد: هر يك از سه شخصيت فيلم در يك تصوراشتباه از خود و آرزوهايشان به سر نمی برند.
 فيلم هاي متعاقب رنوار از اين ساختار ساده به عنوان اسكلت بندیِ اساسی خود استفاده كرده اند، و در لحظات پُر تنش ، جذابيت های تزئين شده را كنار گذاشته و اجازه داده اند كه نمايش به سر انجام خود برسد. بهر حال اگر چيزی به عنوان سينمای ناب يافت شده باشد ،بدون شک « زنی در ساحل » یکی از آنها ست.



(The River (1951


هر فيلم بزرگي داستان يك تجربه است. چيزي كه از يك امر خصوصی به سوی امری عمومی حرکت می کند. و كيلت را فداي يك تضاد کاملا شخصي نمي كند.
سفر به هند امروزه، جايگزين سفر سنتي به يونان شده است. اما اين سرزمين آنقدر بيگانه و نزديك نيست كه رنوار يا روسوليني مبادرت رفتن به آن مكان را مي كنند. اما با این وجود، تا اندازه اي به سمت مهد تمدن هاي هند و اروپايي نزديك شده اند. آنها از این سرزمین / هند خواستار اين هستند كه نشانه هاي بنيادین و اساسیِ محو شده در ميان صداهای ناهنجارعمومییت یافته ، را به آن ها باز گرداند.
همراه با « سفر به ايتاليا » روسوليني و شايد « زنده باد مكزيك » آيزنشتاين، ‌رودخانه تنها نمونه اي است كه به سختي و با دقت زياد نسبت به این امر واكنش نشان مي دهد. حجم و مقدار روايت، توصيفات جامعه شناختی، و مضمون های متا فيزيكی تنها در کنار یکدیگر قرار نمی گیرند بلكه در هر لحظه خاصيت تغيير پذيری را هم از خود نمايان مي كنند. « ما يك قطعه از دنيا هستيم ». سه قايق، سه دختر جوان همزمان در نقطه اي مركزي،‌ جايي كه تمام تناقض ها در كنار هم قرار مي گيرند، به يكديگر مي رسند؛ جايي كه مرگ و تولد، مالكيت و عدم مالكيت، پذيرش و امتناع همگي دارای ارزش و معنايی يكسان هستند. كسي كه خود را گم كرده، در آنجا پيدا مي كند؛ كسي كه تسليم شده، پيروز مي شود. ماجراهاي « هَريِت » داستان يك مرگ در كنار يك تولد است. همانند اسطوره ی مسخ شدگي، تجسم يك الهه برروي زمين. بدين گونه يك چوب بُر، خدا مي شود؛ كريشنا يك چوب بُر مي شود. اين فيلم، در كاربرد اسطوره ای بسيار غنی است، به گونه اي كه در پايان [ به نظر می رسد ] داستانی درباره اسطوره است يا شناخت درست و قطعی آن.   


...........................................................................................................
1.رنوار: گزيده نقدهای انتخابی ، نوشته: ژاك ريوت ، منبع: كايه دو سينما، كريسمس 1957

جمعه، تیر ۲۸، ۱۳۹۲

مرگ جدی گرفته شده





      نوشته: ژاك ريوت (1)
   ترجمه :  سینا آزری

« وصیتنامه ی اورفه » يك فيلم شاعرانه است. آنچه را كه مي گويد، امري ضروری است. گرچه ضرورت آن را من نمي دانم. (2) اما اين را كاملاً درك مي كنم: ضرورت سينمای فرانسه.  که در اين لحظه خواستار انسان هاي با استعداد نيست. اما خواستار كمبود يا عدم حضور آن دسته چيزهايي است كه به صورت موشكافانه اي شاعرانه باشد. چه چيزي شاعرانه است؟ آن چيزي كه هرگز ، خارج از سبك و ساختاري مشخص نيست. به چيزهايي كه مُد مي شوند، وصل نمي شود. در عين تهيدستي، ثروتمند جلوه مي كند. سكته وار بودن ريتم را به موزوني حركات رقص تبديل مي كند، خلاصه اينكه يك جور بي چيزي مسرت بخش است. شعر، با تمام اين حال، سادگي، واقع گرايي را دوباره باز آفريني مي كند و كوكتو مستند را باز آفريني كرده است. همانند انگاره ی همکاری ژرژ فرانژو با فريتس لانگ ، نماهاي دقيقي را باز آفريني كرده است.
ریورس شات ، حركات آهسته، پديدار و محو شدن بوسيله حركات چرخشيِ جلوه های بصریِ درونِ نما . همه ی این جلوه هاي تصويري به گونه ای با هم متصل مي شوند که ضرورت اين افكت ها  هرگز از یاد نروند: اين گونه است كه هنر باز آفريني تصويرهاي ماندگار متولد مي شود.
در پاراگراف مشهور مقاله اي درباره نقدهاي گمراه كننده ، کوكتو يك بار يك نقاش- شاعر را با يك شاعر- نقاش مقايسه كرد، پيكاسو و جرجيو چيركو(نقاش ايتاليايي ). فيلم سازي و شاعری از زمان « عقاب دو سر » به صورت كاملاً آراسته اي او را تحت فشار قرار داده  و موجب شد درون فيلم خود نگارانه خودش در نهايت به باز سازي خويش درون شعر و فيلم سازي « خون شاعر » بيانجامد. به خصوص آن تلاش نافرجامي كه براي به تصوير در آوردن گل هاي رز انجام داده  كه به هيچ وجه آنرا جزئي از خود نگاري او نمي توان به حساب آورد. اما همواره اين ارفه، اديپ، برروي تخته سياه يا پرده، به تمسخر كردن يك مرد كور با قيد و بندي تصويري می مانند. همانند چهره هاي ماسك زده با چشم هاي باز كه فرانژو آن ها را در ميان ما به وديعه گذاشته است.
همه ی دلواپسي هاي هنرمند در يك لحظه مشخص بر طرف مي شود. شما كاملاً آزاد هستيد كه حكايت اخلاقي و شاعرانه ای را كه توصيفي تحليلي و روشمند از شرح مصيبت ها،‌اغواگري ها و سرچشمه هاي شعر به همراه استفاده از کلمه " ریاضت" در سخت ترین صحنه هاست را ريشخند كنيد. اين تلاش هاي نوميدانه مردان كه معنایی ابزورد مي دهد، همان هنرمندی است كه در ميان فيلم هاي نيكلاس ري و ميزوگوچي گام بر می دارد. کوكتو و فرانژو هجوم بيهودگي و پوچي را در درون قلعه خود جستجو مي كنند، اما تنها به اين دليل كه انسان ها را در پشت همه آنها دوباره كشف كنند.  «اين گل را بگير....... اما اين گل مرده است. » همانند نوعي بازي عجيب كودكانه است، اما اين موجب مي شود كه ما با 2 پا،‌ ناگهان، به هوا بپريم - هرگز كسي نمي تواند چيزي را كه ديگري به آن عشق مي ورزد، به زندگي برگرداند- درست درون هدف. در تحليل نهايي ، اين امر براي اين فيلم زيباست، به اين دليل كه فيلم درباره مردي است كه مي داند در حال مردن است و اين اتفاق هنوز رخ نداده است. مهم نيست چه مقدار براي او ممكن بوده كه به آرزوي خود در دست يابي به مرگ به صورت جدي رسيده باشد. پوچي و گيرايي ( موزون بودن ) هر دو در دوروي سكه قرار دارند كه او اين تاس را درون تاريكیِ خود پرتاب مي كند و ما را به سوی ظلمت درونی خودمان هدايت مي كند.


.........................................................................................................

1. منبع: Death taken seriously ،كايه دو سينما شماره 106. April  1960

 2. کوكتو گفته است: شعر يك ضرورت است. نسبت به چي، نمي دانم ...



یکشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۹۱

هشتاد و سومین سالگرد ژاک ریوت


                                                             قسمت اول



مصاحبه‌ای میانِ سرژ دنه  و ژاک ریوت که توسط کلر دنی در سال 1990 ضبط شده است . این ویدیو ، قسمتی از  یک مستند بلند تلویزیونی‌ست به نام «ژاک ریوت : نگهبان شب» . در زمان این مصاحبه ، سرژ دنه کایه دو سینما را پس از یک دوره ده ساله سردبیری ترک کرده و مقالات‌اش را درباره‌ی سینما و تلویزیون در روزنامه لیبراسیون منتشر می‌کند . در این ویدیو ، دنه و ریوت  درباره ی اکثر کارهای اخیر ریوت تا آن زمان و چگونگی روند ساختن آن‌ها به گفتگو می‌نشینند .

جاناتان رزنبام – یکی از کسانی که از نزدیک با این جریان در ارتباط بوده ، درباره‌ی این گفتگو اشاره می‌کند :


سرژ دنه ، [ ... ]  دو سال قبل از مرگش ، در فضای آرامش‌بخش یک کافه و همینطور گردشی در اطراف پاریس ( کلر دنی در انتها سوالاتی را در بین حرف های آن دو مطرح می‌کند ) با ریوت به گفتگو می‌نشیند . از آنجایی که هردو نفر مدتی سردبیر کایه دو سینما بوده‌اند ، بدون اشاره به شکست‌ها، زمین خوردن‌ها  و با چیره دستی تمام ( به عنوان منتقدانی ماهر ) مطالب زیادی جدا از فیلم‌سازی ریوت برای مطرح کردن داشته‌اند . کلیپ‌هایی از بسیاری فیلم های مطرح ریوت ( تعدادی که هنوز به شدت سخت فهم هستند ، همچون فیلم مشهور  out 1   ) درون این مستند نشان داده می‌شود ، همچنین مصاحبه‌هایی با بازیگران ریوت نظیر بُل اوگیه  و   ژان-فرانسوا استونین. و فراتر از همه‌ی این‌ها ، فیلم به زیبایی  ریوت را همزمان مردی تصویر می‌کند  همچون یک سینه فیلِ منحصر به فرد و فیلمسازی جستجوگر.


                                                       قسمت دوم

...........................................................................................................................

دوشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۹۰

سه دايره ريوت / ژيل دلوز


در دسترس نبودن آثار ریوت که جاناتان رزنبام هم در مقاله‌ی «مقدمه ای بر کار ریوت: متن ها و مصاحبه ها» به آن اشاره می کند موجب شده است که ریوت در ایران جایگاه واقعی خود را در میان علاقه مندان حرفه ای سینما پیدا نکند. با این وجود جای تأمل دارد که ریوت برخلاف سایر فیلمسازان و به خصوص موج نویی های همراه او از همان ابتدا به فروش و نمایش گسترده آثارش برای عده ای زیاد از مخاطبین و حتی تشریح جزئیات فیلمهایش در متن مصاحبه ها هیچ گونه علاقه ای ازخود نشان نداد. با این وجود ریوت در فیلمهایش با آمیختن نشانه های قراردادی و اعمال ولحظه های غیرقابل پیش بینی و کنترل چه درمتن و چه از لحاظ اجرا موجب پدید آوردن تفسیرهای گوناگون و متنوع در طیف علاقه مندان و مخاطبان خود شده است. و درکنار اینها زمان غیرعادی فیلمهایش –بعضی اوقات به 14 ساعت هم رسیده است که در نقد خیره کننده و زیبای « لذت روایت » رابین وود فقید بررسی همه جانبه ای بر این نکته شده است – که با تلفیق سبکهای مستند گونه، گزارشی همراه با چاشنی جادویی خیال و توهم، همگی موجب آن می شود که هراز چند گاهی به او و گنجینه فیلمهای غریبش رجوع کنیم. دراین وبلاگ اولین مواجهه من از این منظر با ترجمه نقد ژیل دلوز بر اثر gang of four ساخته 1982 ریوت است اما یکی از مشکلات موجود در مواجهه شدن با متن این است که قبل از خواندن آن باید فیلم را حتماً دیده باشید تا بتوانید با نگاه موجز و به شدت جذاب، حساب شده و بدیع ژیل دلوز در متن زیر درگیرشده و از خواندن آن لذت ببرید. با این امیدواری متن زیر را ترجمه کرده و دراین وبلاگ گذاشتم.



اولين دايره ظاهر مي‌شود. ( يا قسمتي از آن ). بگذاريد نام آن را A قرار دهيم. اين دايره در سرتاسر فيلم هرگز متوقف نمي‌شود. اين دايره يك تئاتر قديمي است همانند يك مدرسه كه تعدادي زن جوان در حال واگويه كردن نقش هايشان هستند. آن ها نقش ( Marivauox، Comeille، Raine) تحت هدايت كنستانس (Bulle Ogier) را بازي مي كنند. سخت ترين امر در اين مرحله براي دختران ، بيان احساسات اصيل و قابل اعتماد نظیرعصبانيت، عشق، نا اميدي با كلماتي است كه تحت اختيار آن ها نمي باشد و به گونه اي مربوط به نويسندگان آن كلمات است. اين اولين صحنه نمايش است: نقش ها : يكي از دختران، سيسيل، خانه اش در حومه شهر را براي چهار دختر ديگر باقي گذاشته است. او با مردي كه دوست مي دارد به مكاني ديگر براي زندگي رفته است. آن چهار دختر در خانه با يكديگر زندگي مي كنند. جايي كه آن ها پژواكي از نقش هايشان را ، ،روحياتشان در پايان يك روز؛ ژست ها و نگرش هاي شخصي، تأثيرات روابط عشقي خصوصيشان ( آن هايي را كه به صورت تلويحي بيان مي كنند) و استعدادهاي گوناگونشان در قبال يكديگر را تجربه مي كنند. در واقع اگر چه دختران ديوار تئاتر را براي هدايت و مدريت يك زندگي انتخاب كرده اند. زندگي كه آنها به طور كاملاً مبهمي در خانه بين يكديگر تقسيم كرده اند جايي كه ذرات نقش آنها در آن بارور مي شود، اما با وجود اين آن ها به گونه اي زندگي شخصي خود را به نمايش گذاشته اند، كه با وجود هر يك از دختران مي توانيم حرفه و عمل شخصيشان را به ياد آوريم. شما در طول اين مدت با توالي و تسلسلي از نقش ها مواجه مي شويد كه بوسيله برنامه اي كنترل مي شود اما مي توان گفت ترجيحاً زنجيره اي از نگرش هاي تصادفي و ژست هايي كه از چندين داستان همزمان بدون قطع كردن يكديگر پيروي مي كند بر آن ها حكم فرمايي مي كند. اين دومين صحنه نمايش مي باشد : نگرش ها و ژست هايي در زندگي روزانه ی به هم پيوسته آن ها. چيزي كه به طور پيوسته موجب الهام ريوت شده است بحث گروهي بودن آن 4 دختر در كنار فرديت آن ها مي باشد : گونه هاي تراژيك و كميك، گونه هاي سرخ فام؛ گل انداخته و ماليخوليايي و رنگ پريده، گونه هاي با وقار و شلخته و سر به هوا و به طور کلی تمام آن ها. گونه هاي ماهگون (هلالي) و خورشيدي )وابسته به نور). اين دايره دوم است- B - درون دايره اول، زماني كه تا حدودي به دايره اول بوسيله دريافت تأثيراتش وابسته مي شود. اما دايره B اين تأثيرات را در مسير خودش توزيع و به گونه اي در جاي خود قرار مي دهد، فرار از محيط تئاتر فقط براي بازگشت بي وقفه به سوي آن.



- چهار دختر بوسيله مردي كه هويتش نا مشخص است مورد تعقيب قرار گرفته اند - - يك هنر پيشه، يك جاسوس، يك پليس - - در جستجوي عاشق سيسيل مي باشد ( احتمالاً يك جنايت رخ داده است). تمام اين ها در مورد چيست؟ مردي به دنبال كليدهايي مي گردد تا در صندوقي را قفل كند. او سعي مي كند كه هر يك از دختران را به نوبت تعقيب كند. و بوسيله يكي از آن ها موفق مي شود. سه دختر ديگر تلاش مي كنند كه آن مرد را بكشند : اولي كاملاً تئاتريكال عمل مي كند، دومي كاملاً سرد و بي روح و سومي هم بدون اراده. سومين دختر در حقيقت ضربه اي مرگ آور با عصايي چوبي به آن مرد وارد مي كند. اين سه صحنه بزرگترين لحظات ريوت مي باشند : بدون شك زيبا : اين سومين صحنه نمايش است : ماسك ها. در يك دسيسه پليسي يا سياسي كه در پس آن مي آيد، هيچ كدام نمي توانند فرار كنند، يك نوع تباني ودسيسه همه جانبه. اين سومين دايره –C- است كه رابطه اي پيچيده و تودر تو با اجزايي دقيق با آن دو دايره ديگر دارد.دومين دايره را طولاني مي كند و موجب مي شود كه به طور كاملاً صميمانه اي با يكديگر جفت شوند. زماني كه به طور فزاينده اي چند گانگي در نگرش دختران ايجاد مي شود. به شرط يك ارزيابي و سنجش معمول جادو و جذابيت آن ها كاملاً به نظم و قاعده در مي آيد. اما اين در كل تئاتر همچنان گسترش مي يابد و آن ها را پوشش مي دهد و شايد تكه اي از اين نمايش ورپراتور بي پايان جدا از هم را به يكديگر پيوند مي دهد. كنستانس، كارگردان به نظر يك المان ضروري در دسيسه از زمان شروع آن مي آيد. ( آيا آن جا يك دوره بي علاقگي در زندگي دختر در (چندين سال نا مشخص ) وجود ندارد؟ آيا دختر هرگز تئاتر را ترك مي كند، جايي كه در آن پسر شيطان و تخیل سيسيل را پنهان مي كند. و كسي كه احتمالاً معشوقه كنستانس به حساب مي آيد؟) و اما در مورد خود دختران و رابطه ما بين آن ها چي؟ يكي از دختر ها دوست پسري آمريكايي با نامي مشابه به عنوان پليس دارد، دختر ديگر اسمي مشابه را به عنوان خواهر گمشده مرموزش دارد و دختر اهل پرتغال، لويسا، كسي كه مظهر و تجلي گونه ماهگون ( هلالي) است و همگي احتمالاً بصورت كاملاً تصادفي كليدها را پيدا مي كنند و نقاشي كه احتمالاً واقعي است را تحت اختيار خود قرار مي دهند. - - و خلاصه اينكه، سه دايره كاملاً بر يكديگر تأثير مي گذراند. بر روي نقش يكديگر و پيشروي آن نسبت به يكديگر و هر يك ديگري را بدون آن كه راز و معماي خود را از دست بدهد سازمان دهي مي كند.


ما همگي بخش هايي را كه هنوز نسبت به آن غافل مانده ايم را واگويه مي كنيم. ( نقش هايمان) ما به درون شخصيت هايي كه آنها را به صورت درستي اجرا نمي كنيم حركت مي كنيم ( نگرش و ژست هاي ما) ما دسيسه هايي را طراحي مي كنيم كه كاملاً نسبت به آن بي اعتنا بوديم ( ماسك هاي ما). اين نگرش ريوت به جهان است به صورت كاملاً يگانه و منحصر به فرد. ريوت به تئاتر براي سينما احتياج دارد تا بتواند وجود داشته باشد. نگرش ها و ژست هاي دختران جوان سينماي تئاتر مانند ( وانمودي ) را بنا نهاده اند. آن ها را در مقابل يكديگر قرار مي دهند و از آن چيزي كاملاً متمايز و متفاوت را پديدار مي كنند. و سياست، قضاوت و توطئه پليسي موجب ارزيابي ما مي شود و مقادير آن به اندازه كافي كه نشان می دهد به صورتی ست که دنياي واقعي شبيه يك فيلم بد شده است و سپس اين حرفه سينما است كه به ما تكه اي از واقعيت، تكه اي از دنيا را نشان مي دهد. پروژه ريوت - - سينمايي كه به ما ضديت نمايش تئاتري مانند را با تئاتر واقعی نشان مي دهد. واقعيت را با آن دنيايي كه غير واقعي شده است در معرض ديد ما قرار مي دهد. - - سينما را از تئاتر و توطئه هاي هشدار دهنده اي كه موجب نابودي آن شده اند نجات مي دهد. - اگر سه دايره با يكديگر ارتباط داشته باشند، آن ها مكان هايي را كه متعلق به خود ريوت است همچون پشت تئاتر يا خانه اي در حومه شهر را مي توانند پوشش دهند. اين ها مكان هايي هستند كه طبيعت در آن جايي ندارد. قسمت هاي توسعه نيافته حومه شهر، زمين هاي روستايي و زراعتي كه به شهر متصل مي شوند يا گوشه ها و باريكه هايي جدا از هم، تصويري بي روح از اين مكان ها . و با وجود اين همگان فراموش مي كنند كه اين مكان ها توسط ريوت ارائه مي شوند و با رؤياهايي او بارور مي شود. در اين مكان توطئه و دسيسه ها بنا نهاده مي شود و دختران جوان با يكديگر زندگي كرده اند و مدرسه ها تأسيس شده اند. و همچنين در اين مكان ها است كه رؤيا بين ها هنوز مي توانند شب و روز، خورشد و ماه را به مصادره خود در آورند همچون يك دايره خارجي بزرگ كه بر دايره هاي ديگر حكمفرمايي مي كند، نور ها و سايه هايشان را تقسيم مي كند.


ريوت هيچ گاه در يك مسير قطعي و مطمئن عوامل مختلفي همچون شاخه هاي نور و دگرديسي و تغييرات خورشيدي (Constance) و ماهگون (Lucia) را فيلم برداري نكرده است. لوسيا و كنستانس شخصيت نيستند اما داراي نيروي به همان اندازه مي باشند. شاخه هاي اين دو گانگي را نمي توان به نيروي خير و شر تقسيم بندي كرد. و از اين است كه ريوت خود را درون اين مكان ها به مخاطره مي اندازد. جايي كه طبيعت براي تصديق وضعيتي كه در آن وجود خورشيدي و ماهگون دارد ، به حيات خود ادامه مي دهد. در حال رشد و بقا مي باشد. سينماي ريوت همواره بسيار نزديك به شعرهاي نروالl بوده است همانند اينكه ريوت وارث او باشد. همانند نروال، ريوت در باقيمانده هاي بخش پاريس وهم انگيز گشت وگذار مي كند، داستان دختران آتش خود را بازگو مي كند. و به طريق كاملاً ابهام انگيزي توطئه هاي يك جنون نامعلوم را احساس مي كند. بحث تاثير پذيري نيست. شاخه هاي اين مواجه است كه ريوت را يكي از بزرگترين سينماگران الهام گراي درون سينما مي كند و يكي از بزرگترين شاعران سينما.