‏نمایش پست‌ها با برچسب سینمای انگلستان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سینمای انگلستان. نمایش همه پست‌ها

یکشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۹۳

نمایشِ روزنه‌ها


نمایشِ روزنه‌ها
مروری بر فیلمِ نمایشگاه ساخته‌ی جوآنا هوگ 2013
این مقاله پیشتر در شماره‌ی دهم فصلنامه‌ی فیلمخانه چاپ شده است.




      نمایشگاه با تصویرِ D آغاز می‌شود _ زنی در سکوتْ چسبیده به پنجره‌های بلند و کشیده‌یِ خانه‌ای مدرن، رو به چشم‌اندازی مملو از درختان پاییزی آرمیده است _ و با نمایی باز به پایان می‌رسد: نمایی دور از پشتِ آن درختان، رو به‌سویِ همان دیوار شیشه‌ای که شادیِ زن و مردی (صاحبانِ جدید همان خانه) را همراه با کودکان‌شان به تصویر می‌کشد. انگار همه‌چیز از «حضور» شروع می‌شود تا «غیاب» را معنا کند. اما در این میان خط داستانیِ کمرنگ فیلم کاملاً واضح و آشکار است: نمایش رابطه‌ی زن و مردی در روزهایِ آخر اقامت‌شان در خانه‌ای در لندنِ امروز؛ خانه‌ای که با الهام از 28سال زندگیِ خانوادگیِ معمار آن، جیمز ملوین، و اکنون دو سال پس از مرگش، به مرکزِ تصویر این فیلم آمده است، و با احضار جمله‌یِ معروفِ معمار بزرگ آلمانی وَنْ‌‌دِر رُهه در تعریف معماریِ مدرن همزمان رویکرد کلیِ فیلم را هم بیان می‌کند: «کم، زیاد است.»   
      ناگزیریم از میانه آغاز کنیم؛ از میان‌سالگی. این سومین فیلمِ خانم جوآنا هوگ است که این «در میانه بودن» را نشانه گرفته است. در جدا از هم درماندگیِ زنی میان‌سال را می‌دیدیم گریزان از رابطه‌ی ناخوشایندِ قبلی و حیرانِ انتخابْ در موقعیت اخلاقیِ جدید. و در مجمع‌الجزایر  نیز جزیره‌ای را می‌دیدیم همچون پناه‌گاهی برای فرارِ تام هیدِلسْتون از زندگیِ بی‌سرانجامِ گذشته‌اش؛ در حالی‌که برعکس، این جزیرهْ تصویرگرِ راستینِ جهانِ چندپاره‌ و سرگردانِ شخصیت‌های فیلم بود. موقعیت‌های هر دو فیلم هم در مکانی دور از شهرهای بزرگ اتفاق می‌افتاد: اولی در توسکانی بود و دومی در جزایر سیلی.
      اما  نمایشگاه در مسیر تازه‌ای حرکت می‌کند: اینجا میان‌سالگی به مرکز فیلم می‌آید و مکان برخلاف فیلم‌های قبلی از پسزمینه به‌سویِ پیشزمینه حرکت می‌کند. چنین است که دو شخصیت خلق می‌شود که در طول فیلم با حرف شناخته می‌شوند: D (با بازیِ ویوین آلبرتین گیتاریست گروه پانکِ دِ اسلیتز) و H (با بازیِ لیام گیلیک هنرمند معروف انگلیسی در زمینه‌ی هنر مفهومی). در نگاهی دیگر، به‌ نظاره نشستنِ ژست‌ها و کنش‌های کوچکِ هر کدام از این شخصیت‌ها درونِ فضا و مکانِ به‌دقت تعریف‌شده است که رویکردِ متفاوت نمایشگاه را با فیلم‌های قبلی بیان می‌کند. و البته با فاصله گرفتن از درونمایه‌های سینمای هوگ می‌توان این‌بار معنای «میان‌سالی» را بیش از هر چیز به مساله‌ی «فضا» گره زد؛ فضا به‌مثابه چیزی که همزمان با تاثیرگذاری بر نگاه و رفتار شخصیت‌ها، از آن‌ها تاثیر هم می‌پذیرد.
      با این حال، موضوع فیلم در پیرامونِ ارتباطی سه‌ضلعی می‌چرخد: زن، مرد و مکان . وقتی H و D تمام فاصله‌ی یک‌طبقه‌ای‌شان را از طریق گوشی تلفنِ میزِ کارشان پُر می‌کنند، مکان، نمایشگاه مناسبی می‌شود برای نمایش این ارتباط؛ کیفیتی که خودش را در جزیی‌ترین مولفه‌های معماری مدرن خانه (فضاهای خالی، سالنی پوشیده از پنجره‌های بلند، راه‌پله‌ی مارپیچ، درهای کشویی، راهروی باریک، دیوارهای رنگ‌‌شده) به گونه‌ای دیگر مطرح می‌کند: ترسیم حریم خصوصی و عمومی تا جایی که چگونگیِ رابطه‌ی زن و مرد را درون خودش تعریف ‌کند. صحنه‌ای از فیلم این نکته را به‌روشنی بیان می‌کند؛ جایی که  H بدلیلِ وجود ماشینِ مزاحمی روبروی پارکینگ خانه‌اش به صاحبِ آن اعتراض می‌کند؛ اما همزمان اجرای این صحنه هوشمندیِ هوگ را در نماندنِ صرفْ در سطح تماتیک فیلم نشان می‌دهد: H  در حین بد وبیراه گفتن به مرد، به‌ندرت در حال سکون است؛ گویی با تغییر ریتم قدم‌هایش در مساحتی کوچک مقابلِ درب خانه‌اش ،در عینِ مصمم بودن، نمی‌خواهد هیچ حرکت ناشایستی از خودش بروز دهد.چیز عجیبی نیست که در پرداختِ جزییاتِ این صحنه حضور هر از گاهیِ آقای اولو را احساس کنیم. ژاک تاتی هم در دایی جان در آن معماریِ مدرنِ خانه‌ی خواهرش سردی و بی‌سرانجامی ارتباطِ آدم‌ها را جستجو می‌کرد.
      «باید یه کاری کنیم. ما می‌تونیم یه چیزی بسازیم. وقتی بچه‌ای نیست، می‌تونیم هر کاری که بخوایم انجام بدیم». این جملات را H هنگام خوردن صبحانه و رو به چهره‌ی مضطرب و درهمِ D می‌گوید. در همین لحظه هست که سایه‌ای بلند به‌تدریج صورت سردِ D را می‌پوشاند؛ و نگاه‌ِ خیره‌اش به بیرونِ قاب دوخته می‌شود؛ جایی‌که تصویرِ تدریجیِ ابرهای انگلیسی، پشتِ پنجره‌های بلندِ خانه شکل می‌گیرد. شاید تصمیم فروش و ترکِ این خانه‌ را (که به هیچ‌وجه دلایل مالی ندارد) بتوان در همین جملات جستجو کرد؛ خانه‌ای که 18 سال از زندگیِ مشترک‌شان را در آن سپری کرده‌اند. و هوگ با تکیه بر گرافیکِ تصاویرش سعی بر گسترش مرزهای تماتیکِ فیلم می‌کند: مکان همچون دامی برای نمایشِ امیالِ سرکوب شده‌ی زن و مرد. و اینگونه نمایش اضطراب درونیِ هر کدام از شخصیت‌ها در ریتم زندگیِ هرروزه‌‌شان اهمیت زیادی پیدا می‌کند؛ اینکه چطور H آنرا در خلوت همیشگی‌اش‌ در اتاقِ کار خانه‌اش محصور می‌کند، و D آنرا در هر تمرینِ پرفورمنس‌اش به‌نمایش می‌گذارد. و همین به هوگ کمک می‌کند تا در عینِ نمایشِ سطوح ناپیدایِ شخصیت‌‌ها، محدوده‌ی تعریفِ پرفورمنس را در اجرایِ D گسترش دهد: با تصمیم به اجرا و ضبطِ کارش در یکی از اتاق‌های خانه؛ آن هم رو به دیوار شیشه‌ای و بدونِ پرده‌ی اتاق، و در مقابلِ چشمانِ باز خیابان.
      اما تغییر مسیر سینماییِ هوگ علاوه بر خلقِ موقعیت‌های کنترل‌شده نشانِ دیگری نیز دارد: تاکید بر نقش تعیین‌کننده‌ی صدا در این نمایشگاه؛ هجوم صدا(ها)ی بیرون به درونِ خانه که بیشتر از آنکه فاصله(ها) را پُر کند، خط پُررنگی می‌شود بر نمایشِ محدوده‌ی بین آن دو. صدایی که محدوده‌اش را از نویزهای طبیعیِ فضای بسته‌ (خانه) تا عنصری تهدیدآمیز و ناشناخته (بیرون) تعریف می‌کند. اینجاست که از صدای جیرجیرِ قدم‌های H بر راه‌پله‌ و کف‌پوشِ چوبیِ خانه که به‌سادگی حواسِ D را به خودش جلب می‌کند تا حضور بی‌قاعده‌ی صدای خیابان در شبِ تنهاییِ D در خانه، جلوه‌ی دیگری ساخته می‌شود از تصویر «غیاب» یا حضور همیشگیِ «دیگری» در جهانِ فیلم.
       از سوی دیگر، ریتم یکنواخت، قاب‌های ایستا، فضای سرد و به‌غایت منظمِ فیلم چیزی‌ست که می‌توان  با اطلاق سینمای «جشنواره‌ای»، خودمان را از دردسرِ مواجهه با آن برهانیم؛ خطری که هوگ آگاهانه در محدوده‌ی آن گام برمی‌دارد، و آنچه او را نجات می‌دهد، تغییر لحن‌های هر از گاهیِ روایت است (برای نمونه می‌توان به گردش شبانه‌ی D در نیمه‌ی پایانیِ فیلم اشاره کرد که مرز بینِ واقعیت و خیال را کمرنگ می‌کند) در کنار  نگاهِ «با فاصله»‌اش به شخصیت‌ها و البته مکان (به عنوان نه‌تنها شخصیت سومِ فیلم بلکه به‌مثابه انگاره‌ی تمام جهان در زندگیِ زن و مرد).در حقیقت، چیزهایی هست که در این «فاصله» ایجاد می‌شود؛ در لانگ‌شات نگاهِ هوگ به جهان اطرافش: مرز میانِ اجرای صرف یا واقعیتِ نهفته در نهادِ شخصیتِ D در پرفورمنس‌اش، گذر از اجرا در نمایشگاه خصوصی (اجرای تک‌‌نفره در اتاق خانه‌اش) به نمایشگاه عمومی در گفتگویِ پایانیِ  H و D در فیلم، و یافتن راهی برای عبور از این دیوارها که در عین دل‌سپردگیِ زن و مرد، ترس و جدایی را هم برایشان به همراه می‌آورد.
      با این وجود، ترفند دیگری نیز در کار است برای نمایش ناگزیریِ جداییِ D و H از این معماریِ مدرن: ایجاد هماهنگی میان عناصر «نادیده» و آن چیزهایی که مقابل دوربین اتفاق می‌افتد. در یکی از صحنه‌ها D و H شب‌هنگام کنار یکدیگر نشسته‌اند که H در تصمیمی ناگهانی قصد پیاده‌روی در خیابان‌های خلوتِ لندن می‌کند. D هم که خواستار نرفتنِ اوست، از ترسِ تنها ماندن، با همان لباس خانگی به دنبال‌اش راه می‌افتد. و ما هم با دوربین هوگ در تعقیبِ این اتفاق آنی و بی‌دلیل می‌نشینیم؛ به همان میزانِ همراهی‌مان با گریه‌هایِ H در 2 دقیقه سیاهیِ کامل در صحنه‌های پایانیِ فیلم. آیا با جلوه‌ای دیگر از سرکوبِ میل در ناخودآگاه شخصیت‌ها روبرو هستیم؟ موفقیتِ فیلم در همین نگاهِ متعادل و هماهنگ است. چیزی که D در گفتگویِ پایانی‌اش با H ، در هنگام جمع کردنِ کتاب‌هایشان، به زبانی دیگر، بیان می‌کند: «هر روز، روزی متفاوت خواهد بود. من بداهه شروع به انجام کاری می‌کنم، دچار اشتباه می‌شوم. و اشتباهات باقی می‌مانند، در مقابلِ دیده‌ی همگان.»

Joanna hogg



یکشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۹۲

فیلم‌هایی که با آن‌ها زندگی کرده‌ام 1

نمای فیلم «آبی»


فیلم‌هایی که با آن‌ها زندگی کرده‌ام. پرونده‌ای برای نوشتن. یا بهتر بگویم تمرین‌هایی برای آن. نوشتن درباره‌ی فیلم‌هایی که ساعت‌ها و روزها با آن‌ها سپری کرده‌ام. پاسخی به دغدغه‌ی نوشتن با/بی بهانه درباره‌ی تصاویر،صداهایی که روزمرگیِ مرا تسخیر کرده‌اند. که امیدوارم در خلال این حرف‌ها به نثری شایسته‌ی آن‌ها هم دست پیدا کنم.


آبی
درک جارمن
1993



آن‌چه جدید و بزرگ و والاست، همواره توهین و تحقیر و خشم برمی‌انگیزد (1)

به چالش کشیدن سینما به‌عنوان تصاویرِ در حرکت. غیاب تصویر، در هر معنای ممکن ، جهت به تسخیر در آوردنِ لحظاتِ زندگی شخصی جارمن; گونه‌ای خودنگاری، فراسوی مرگی آبی رنگ. رهایی کامل خیال، وهم و فانتزیِ جارمن و همکارانِ همیشگی‌اش(2) در به تصویر کشیدن فراز ‌و نشیب‌های زندگی‌ای که پس از مرگ ناگهانی او و چالش دیگرش ، هم‌آوردی با بیماری ایدز ، به‌نمایش در آمد. و جداکردن تصویر از ادامه‌ی تعاریفی که با آن از پیش تعریف شده، همان چیزی‌ست که در برخورد اول با آن مواجه می‌شویم. همان کاربرد مونتاژ یا مفهوم «تخریب حافظه» یا به چالش کشیدن آن در هجوم تصاویر و رخدادهای پیش‌آمده‌ی ذهنی . رویکردی که با ایده‌های گی دبور در فیلمهایش به گونه‌ای دیگر پرورانده شده بود. یعنی ضدیت با واقیتِ پذیرفته شده‌ی هرچیز. «آبیِ» جارمن این آگاهی را به خوبی نشان می‌دهد : «که بیگانگی را نمی توان با فرم‌های ازخود بیگانه نقد کرد.»(3)

متنی به‌غایت هوشمندانه و شاعرانه به‌همراه اجرای دقیق وحساب‌شده‌ی صداپیشگان. که فضاسازی صوتی ، طراحی آمبیانس محیط‌های سوررئال در برخی سکانس‌ها ، اضافه‌شدن قطعه‌هایی از موسیقی برایان اِنو ، زیمانوفسکی به ترسیم این مفهوم به‌خوبی کمک کرده است : از بین رفتن مرز بین ذهنیت و واقعیت، درون تجربه‌های زیسته‌ی جارمن. به‌گونه‌ای همراه‌ شدن با آن‌چه او می‌بیند، می‌شنود و تجربه کرده است. مقابله با این مفاهیم در زمانی نزدیک به 76 دقیقه تماشای رنگ آبی ، در حقیقت به چالش کشیدن تمام آن مفاهیم و تجربه‌هاست. با وجود این ارکسترال چند صدایی در بیان دیدگاه‌های سیاسی ضد جنگ، دفاع از حقوق انسان، درگیر‌های شخصی او با بیماری‌اش، ترسیم محدوده‌های هنری که درون آن نفس می‌کشد; «آبی» آگاهانه در جهتِ خلاف همگی آن‌ها حرکت می کند : به چنگ در آوردن مسیر‌ها و دالان‌های «ضد آن مفاهیم» و دست‌یابی به تجربه‌های نازیسته در دلِ هزارتوهای صوتی و موسیقایی حاکم بر آن.

پرده‌ی پوشیده شده از رنگ آبی. انتخاب فرمال جارمن ورای حذف کلیه‌ی امکان‌های بصری، میزانسن، حرکات و ژست‌ها. «آبی» در گذر از همه‌ی این عدم امکان‌ها چه چیزی را نشانه می گیرد؟ نکته‌ای که در ابتدا به‌نظر می‌رسد، چیزی بیرون از دایره‌ی فیزیولوژیکی و حتی روانشناختی رنگ است; بلکه آن‌را تماما باید در محدوده‌ی مفهوم رنگ آبی جستجو کرد. آیا در اینجا می‌توان از جمله‌ای در گفتار فیلم کمک گرفت؟ «آبی همان عشق بیکرانی‌ست که انسان، خودش را درون آن غسل می‌دهد – گونه‌ای بهشت زمینی‌«(4) یا رنگ آبی را باید راه‌حلی برای فرار جارمن از مشکل به تصویرکشیدن ایدز بر روی پرده‌ی سینما، آن‌هم چنین عریان در گستره‌ی جزییات دانست؟ اما چیزی که مشخص است، تصویر و نمایش مستقیم مساله‌ی ایدز توسط روایت‌پردازی‌ها، شخصیت‌پردازی‌های مرسوم، برای او ، به جز کلیشه، نکته‌ی دیگری در بر نمی‌داشت.  یا باید از ملاحظات ویتگنشتاین ( فیلسوفی که جارمن فیلمی را درباره‌ی او ساخت) وام گرفت : «روانشناسی رنگ ، اتفاق واقع‌شده را به چیزی از فیزیک ربط می‌دهد، در حالی‌که ما اتفاق واقع‌شده را با اتفاقِ واقع‌شده مرتبط می‌دانیم» (5) و بدین‌طریق ما با رنگ آبی از یک شگفتی به‌سوی شگفتیِ دیگری حرکت می کنیم; بدون‌آنکه در محدوده‌ی ظاهر و استیلای نگاه‌های حاکم گرفتار شویم. اما سوال اساسی همچنان باقی می‌ماند: رنگ‌ها در سینما چه کارکردی دارند؟ و تا کجا می‌توانند نقشِ معنایی خود را نزد مخاطب تغییر دهند؟

تمرینی بین رابطه‌ی سینما ونقاشی در محدوده‌ی نورها و سایه-روشن‌ها ( کاراواجیو 1986) ، تمرینی در مونتاژ ، نزدیک به 1600 کات در 6 دقیقه در سکانس پایانی فیلم (1988 The Last of England ) ، حرکت میان هوشیاری و ناآگاهی ، درام‌های روانشاختی- رویاگونه در ادامه‌ی تجربه‌های مایا دِرن و کنت انگر در کابوس‌های عصرانه (1942) و Fireworks (1947) ( باغ ، 1990) و تجربه‌ایی در محدوده‌ی صدا و روایت و افراط در دست‌زدن به ساختاری تجربی (آبی، 1993) : همگی رادیکال ، بی‌پروا و به شدت سختگیر در فرم و معنا. چه زمانی‌که در ظرف سینمای هنری اروپا گام بر می‌دارند و و چه در تجربی‌ترین و رادیکال‌ترین حالت ممکن که همانا «آبی» باشد.

و جملات پایانی در گفتار متن : «نام‌های ما در گذر زمان فراموش می‌شوند. هیچ‌کس، کارهای‌مان را به یاد نخواهد آورد.» این‌گونه اثر خودنگارانه‌ی جارمن ورای تجربیات شخصی در کنارفرمی به شدت رادیکال و در عین حال شاعرانه شکل می‌گیرد. سفری که در هر بار دیدن برای هر مخاطبی تجربه‌ی تازه و شگرف است. به چالش کشیدن ارتباط دوسویه‌ی مخاطب و فیلم در این اثر همان درنوردیدن امکان‌های تازه در سینما است. چیزی که جارمن به‌صورت دیالکتیکی، فراسوی نام‌ها، تجربه‌ها ، سوژه‌ها و ابژه‌های مرسوم و معمول در این مکان/فیلم به‌چنگ می‌آورد; که نمونه‌ی عینی و ملموس آن در همین جمله‌ی پایانی‌ست: «در دوزخ تصاویر، من آبیِ بیکران را به‌ارمغان آورده‌ام.»

*** 


«آبی» جارمن بدون شک وامدار کارهای ایو کِلِین است: نقاشی‌های تک‌رنگ (مونوکروم) و سمفونی‌های مونوتون او که از درون تجربه‌های این هنرمند در سال‌های 1943 و مانیفست هنریِ «هتل چلسی» برآمده است. و نکته‌ای که هانا ویتمایر به درستی اشاره می‌کند: «کلین از واکنش‌های مخاطبان تشخیص داد که ... بینندگان فکر می کنند که نقاشی‌های با رنگ‌آمیزی‌های یکنواخت و گوناگونِ او به مثابه نوعی جدید از طراحی‌ داخلیِ انتزاعی و درخشان است. او از این سؤتعبیرها شگفت‌زده شد. کلین می‌دانست که باید گام‌های بنیادین و فراتر از این‌ها، در مسیر هنر مونوکروم بردارد... از آن زمان ، او بر روی همان وجه ابتدایی و مجرد رنگ باقی ماند: رنگ آبی». (6) آگاهی از این مسیرها و تجربه‌های گذشته در راه مخاطب و اثر هنری ، به خوبی به آن‌چه جارمن قصد و هدف نزدیک شدن به آن‌ها را داشته، کمک کرده است. در کل، بیشتر فیلم‌های درک جارمن از درون گفتمان درون-هنری و چالش‌هایی که آن مباحث پدید می‌آورند، بیرون آمده است. و نتایجی که از برخورد دیالکتیکی این مباحث بیرون می‌آید ، چیزی نزدیک به همان تعریفی‌ست که گدار در فیلم «پیروخله» از زبان ساموئل فولر در بیان سینما ارائه می دهد:«سینما مثل میدان جنگ است. سینما یعنی عشق، نفرت، اکشن، مرگ و در یک کلمه احساس» و در کنارهم قرارگرفتن تمامی این صفت‌ها ، به همراه شدتِ آن‌چه به فرم‌گرایی رادیکال نسبت می‌دهند، سینمای درک جارمن و فیلم آخرش «آبی» را می سازد.


پی‌نوشت: نسخه‌ی کامل گفتار متن فیلم را می‌توانید اینجا بخوانید.امیدوارم روزی کامل به فارسی ترجمه شود.

.........................................................................................................

1.هنر چیست؟ ، لویی آراگون، ترجمه‌ی کامیار محسنین، مجله‌ی نقد سینما ، شماره 5
2. همکاران همیشگی او که در این فیلم هم نقش صداپیشگان را اجرا می کنند: تیلدا سویینتون ، نایجل تری ، جان کوئنتین
3. جامعه‌ی نمایش ، نوشته‌ی گی دبور، ترجمه‌ی بهروز صفدری
4.جمله‌ایی که در گفتار فیلم بیان می‌شود:
 Blue is the universal love in which man bathes - it is the terrestrial paradise.

5. درباره‌ی رنگ‌ها ، لودویگ ویتگنشتاین، ترجمه‌ی لیلی گلستان، نشر مرکز، چاپ پنجم 1385

6. ایو کلین 1928-1962 ، هانا ویتمایر، نسخه‌ی اصلی ، (کُلن ، تشلین ، 1994) ص 15