‏نمایش پست‌ها با برچسب ادرین مارتین. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ادرین مارتین. نمایش همه پست‌ها

یکشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۹۲

کیفیت‌هایی که دوست دارم / تأثیرات مَنی فاربر

the Winter 1962/63: cover of Film Culture
 "which contains Farber's article "White Elephant Art vs. Termite Art


نوشته‌ی : ادرین مارتین

مترجمان: علی سینا آزری و بابک کریمی

این مقاله در سی‌وهشتمین شماره‌ی فصلنامه‌ی سینما و ادبیات چاپ شده است.




چرا اختراع این دو مقوله: فیل سفید و موریانه، یکی وابسته به قلمروی شهرت و ثروت است و دیگری در کاوشِ جهانِ درونیِ حریمِ خصوصی؟ دلیل اولیه برای این دو مقوله، تمام کارگردانانی هستند که دوست دارم -سبک خشک هنری فولر، فاخته‌های چاک جونز، جادوی سختگیرانه‌ی گدار که آب‌وهوای بارانی و حومه‌های پاریس را به ارمغان می‌آورد، و سه نفری که در آب‌و‌هوای گرفته‌ی دسته جداگانه در حال دویدن هستند- در محدوده‌ی موریانه قرار می‌گیرند، و هیچ‌کس درباره‌ی آن‌ها، با وجود این کیفیت‌هایی که من دوست دارم، صحبت نمی‌کند.
- مَنی فاربر، ۱۹۷۱

نوشتن نقدی که خودش را ورای اثبات قرار می‌دهد یا چالش در جهتِ توضیحِ فرهنگ انتقادی هم‌چون هنر، نه علم. تعیینِ این‌که هنر در محدوده‌های هنر قرار دارد تا اصول علمی.
- جاناتان رُزنبام، ۱۹۹۳

مدخل
مقدمه‌ی اضافه شده‌ی رابرت والش در نسخه‌ی ۱۹۹۸ کتابِ فضای منفی: مَنی فاربر درباره‌ی فیلم‌ها1 به ما اطمینان می‌دهد که: «نقد فیلم یعنی مَنی فاربر». در پشت جلد، پُل شریدر بیان می‌کند: «در آغاز مَنی فاربر بود». داخل پوشش جلد، دو صفحه با عنوان «ستایش مَنی فاربر»، شامل مطلب سوزان سونتاگ است که او را «پویاترین، باهوش‌ترین و اصیل‌ترین منتقد (برای نمونه در آمریکا) در قرن اخیر»، در میان توصیف‌های پراکنده‌ای که او را به عنوان یک سنسی [sensei]، یک تیتان [Titan] و یک ضرورت و «یکی از معدود منتقدان فیلم که در این کشور دارای اهمیت است»، معرفی می‌کند. (ریچارد شیکل)
همه‌ی این‌ها، به ویژه در پی اعلام مرگ فاربر در ۱۷ اگوست ۲۰۰۸، درست و خوب هستند. اما تعجب می‌کنم چرا چنین نظرات ابتدایی‌ای نسبت به کار و فعالیت فاربر لزوما به این موافقتِ همه‌جانبه یا حتی پذیرش او میان بیشتر شیفتگان سینما می‌انجامد. واقعیت این است که فاربر هنوز مکانی پُردردسر و حاشیه‌ای درون معیارهای اصلی نوشتار فیلم به خود اختصاص داده است -فراتر از آن، هیجان پُرشور سبک منحصربه‌فرد او در سال‌های اخیر با وقایعی نظیر ویدئو آرتِ کریس پتی، فضای منفی (۲۰۰۰)، و مجموعه‌ی ستایش‌آمیز آرت‌فُروم، شدت یافته است.2 اما همان‌طور که یک‌بار هِرمن وِینبرگ اشاره کرده، پیروان راستین او می‌توانند روحیه‌ی برجسته، شکست خورده و غمگین او را، ورای این موارد ستایشگر، بررسی کنند. حدس می‌زنم برای بیشتر خوانندگان «عام» و شیفتگان فیلم، تنها یک منتقد فیلم بزرگ و عمومیت یافته وجود دارد: پالین کیل (و دیوید تامپسن با کتاب به شدت تاثیرگذارِ فرهنگ زندگی‌نامه‌ایِ مشاهیر سینما). بزرگداشت فاربر هم بزرگ و مجلل بود و هم مرعوب کننده: او (همان‌طور که بسیاری به این اشاره کرده‌اند) منتقدِ منتقدان بود، نویسنده‌ای که الهام‌گر نویسندگان دیگر است و به طور غیرمستقیم بر گستره‌ی عظیمی از مخاطبان تاثیر گذاشته.
گاهی اوقات فاربر مورد انتقاد قرار گرفته یا حتی به دلیل «امپرسیونیسم» شخصی خود ناوارد تشخیص داده شده است. برای نمونه، قضاوت سختگیرانه‌ی رابین وود [چنین است]: «روش‌های مشارکتی فاربر بسیار نزدیک به جریان سیال ذهن است» و مباحث را «آن‌چنان مبهم و گنگ می‌سازد که غیرقابل اعتراض باشند».3 اما تاریخچه‌ی پنهان و کوچکی از حمایت پُرشور چنین امپرسیونیسمی هم وجود دارد -حتی، یا به خصوص، زمانی که چیزها نادرست و اشتباه جلوه کنند. نوئل بورچ در پاورقی کتاب نظریه‌ی حرفه‌ی فیلم توضیح می‌دهد اشتباهات توصیفی را هیچ‌گاه تصحیح نمی‌کند، به این دلیل که حافظه‌ی پُراشتباه بینندگان فیلم (...) موضوعی است که به خودی‌خود شایسته‌ی مطالعه‌‌ای کامل است -و علاوه بر این، چنین حافظه‌ی پُراشتباهی می‌تواند «اثرات مثبت زیادی» بر «ذهن خلاق» داشته باشد.4 ریموند دورنیات با تاکید بر شباهتِ «فیلم هم‌چون یک کلیت ارگانیک در زمینه‌ی پیشِ‌رو» از «مقیاس‌های ناکارآمدِ» متن توصیفی فاربر دفاع می‌کند. از جمله این‌که، بسیاری از این توصیفات هستند که فقط ایجابی یا سلبی، واقعی یا خیالی، خواهند بود.5 و جاناتان رُزنبام، چالش خود را بر توجه و استفاده از تمرین‌های انتقادی (نظیر نوشته‌های فاربر) «در گزاره‌های هنری» بنا می‌سازد، و تصور می‌کند که چه می‌شد اگر نوشته‌ای از فاکنر بر سینما می‌خواندیم: او هم «از لحاظ نظری ممکن بود در جزئیات دچار اشتباه شود. اما آن چیزی که برای گفتن درباره‌ی تصویر داشت، این است که قدرت تاثیرگذاری آن بیش از کامل بودن یا نبودن برایش اهمیت داشت.»6
سایه‌ای از تمام این چیزها در معرض حمایت از فاربر وجود دارد. امپرسیونیسم در عمیق‌ترین سطوح متن‌هایش قرار داشت. یا چیزی که آن متن‌ها را متمایز می‌کرد -از زمانی که نوشته‌هایش به طور کامل ساختارهای زیبایی‌شناختی ظاهر و عمق متن‌ها را دگرگون کرد- این امپرسیونیسم، ساختار یکپارچه، بافت و نمونه‌ای از متن شاعرانه‌اش را می‌ساخت. از این‌رو، میل شدید او به انگیزش‌های گسترده‌ی جزئیات مختلف موجود در سراسر فیلم، درآمیخته با انواع جوک‌ها، پارودی‌ها، خیالبافی‌های تداعی‌گر و هجمه‌ای از تفکراتِ جدیدِ کاملا تجربی صفحه‌ی نوشتار او را آشکار می‌ساخت. بیشتر نوشته‌های فاربر به قبل از دوران «تحلیل‌های دقیق متنی» تعلق داشت. (که ]در آن زمان[ «پرداخت پُرجزییات نما» را هم مورد بازخواست قرار می‌داد.) و خودش را بیرون از دایره‌ی فرم منظم و محتاط مدارس مولفان و فرهنگ انتقادی مبتنی بر ژانر، که در مجلات سینمایی در اوج دوران کاریش در حال رشد بود، قرار می‌داد. نوشته‌های فاربر -تقلید فرمی از- گردابِ احساسات، خاطرات، تصورات و تفکرات است.
فاربر پیشتر پیشنهاد داده بود که «سینماروهای جدید تلاش می‌کنند فیلم را تحت‌تاثیر خود قرار دهند یا حداقل به آن فرم یا ضرورتی ببخشند که در آن وجود ندارد (ص ۲۳۶). این قطعه هم‌چون در اختیار داشتن کلیدی جهت دستیابی به هنر انتقادی فاربر، مرا مجذوب می‌کند. اگر فاربر تحت‌تاثیر قرار دادن فیلم یا دادن یک ضرورت نامناسب به آن‌را نمی‌خواست، پس در جستجوی چه چیزی بود؟

نکته‌ها و مسیرها (جزییات و رهنمود‌ها)
تمامی تفسیرهای استنباطی بر نوشته‌های فاربر در مقابل سبک منحصربه‌فرد او قرار می‌گیرد، نظیر این نوشته از بیل کروهن: «جامع و کامل، در زمانی که عدم‌ پذیرش سیستماتیک باشد.»7 در فاربر، غایت اقتصاد کلمات و جملات به یک اندازه همانند غایت احساس خودسری در سراسر شکل مباحث اوست. استراتژی گسترش و تداوم -که جزییات بسیار خاصی از فیلم را بین جملات و قسمت‌هایی از جملات قرار داده- منجر به دگرگونی‌های کامل نماد و نشانه‌های موثق در مسیر مشاهده‌ی آثار از منظر سوالات شده است. فاربر سبک نوشتاریش را توپوگرافیکال [topographical] تمام چیزی که فکر می‌کنم نقد درباره‌ی آن است...، (ص ۳۵۷) می‌نامید. بررسی دقیق زمینه، ایجاد حسِ داشتنِ قلمرو که مستلزمِ برهم کنشِ بینِ -همان‌طور که فاربر درباره‌ی فیلم‌های رائول والش گفته-«جزییات و رهنمودها» است.
تلاش برای کشفِ ساختارِ منطقِ درونیِ یک مقاله‌ی نمونه‌ایِ فاربر لذت‌بخش است: جهش بزرگ رو به جلو و حرکات موریانه‌ای رو به عقب؛ زیستن در مرکز جزییات در بین چشم‌اندازی مختصر و گذرا؛ همراه با تکرار-وسواس‌های [مداوم او] و ناگهان، پایانی که خواننده را بر لبه‌ی پرتگاه قرار می‌دهد. نوشته‌ی 1969 او بر هاوارد هاکز یورشی درست در پاراگرافی درخشان بر صورت زخمی (۱۹۳۲)، منشی همه‌کاره‌ی او»(۱۹۴۰)، فقط فرشتگان بال دارند (۱۹۳۹) و رودخانه‌ی سرخ (۱۹۴۸) است. سپس پاراگرافی درباره‌ی اسامی شخصیت‌ها ما را به چیزی شبیه یک رساله می‌کشاند، یا حداقل جزییات اضافیِ امیدوار کننده‌ای را نوید می‌دهد: «هاوارد هاکز متخصصی با اعتماد‌به‌نفس کاذب است که همواره فیلم‌هایی درباره‌ی یک گروه می‌سازد. [ در فیلم‌های او] دیالوگ سریع، طراحی‌ها نامناسب، همانند گفتگویی تلفونی و همه‌چیز با احساس مادرانه و تقدیرگرای او کنار هم قرار می‌گرفت.»
بنابراین، فاربر در مسیر آن‌چه بیشتر فیلم‌های هاکز در آن گام برمی‌دارند قرار ندارد (با تمرکز بر بیشتر نقدهای هاکز) اما با این وجود چطور با چنین حساسیت و ساختاری حرکت می‌کند. ماهیت این فرضیه هیچ‌گاه به طور کامل، واضح و روشن بیان نشده است. در عوض، فاربر هم‌چنان در مسیر فهرست عناوین ]فیلم‌ها و آدم‌ها[، با کیفیت‌های منحصربه‌فردشان گام برداشت. در ضمن، بیانیه‌های دیگر یا گمانه‌زنی‌ها در این زمینه بسیار سطحی بودند: «جالب است که چه میزان پلات در یک صحنه جای می‌گیرد»؛ «تعداد کمی از سینماروها در حرکت‌های ظاهری شخصیت‌ها عمیق می‌شوند.» در نهایت، به نظر می‌رسد فاربر سراغ این ایده می‌آید که به صورت مداوم در سرتاسر نوشته گسترده شده است: «احساس شاعرانه‌ی حرکات» در فیلم‌های هاکز، و آن‌چه‌که ممکن است به وسیله‌ی آن بتوان قسمتی از فیلم‌سازی هالیوود را آشکار ساخت.
این مقاله دارای وقفه‌های مستمر زمانی جهت دستیابی به برخی توصیف‌های پُرجزییات است. جملات معترضه‌ای که در اندازه‌های بزرگ رشد و نمو می‌یابند، و در کنار استفاده از علامت دو نقطه‌های [:] متعدد به اسلحه‌ی مرگبار نویسنده کمک شایانی کرده است: «(چند خط هوایی: هواپیما درست در کنار آشپزخانه بلند می‌شود، و چند آشپزخانه: هواپیما تصادف می‌کند، لاشه‌اش جمع‌آوری شده و خلبان در همان زمانِ طبخ استیک، می‌سوزد؛ و رئیس اتاق کنترل مرد خوش‌شانس دیوانه‌ای‌ست که با یک الاغ اهلی زندگی می‌کند و هم‌چون نگهبانی بر فراز تعداد زیادی پرندگان کوهستانی به همان دقتِ دندان‌های کوسه‌ماهی، انجام وظیفه می‌کند.)» به هر علتی که فاربر فیلمی را -فقط فرشتگان بال دارند- که در زمینه‌ی به خصوصی رخ می‌دهد درهم می‌کوبد، آن‌را به طرقی دیگر، هربار به کوتاهیِ یک عنوان خلاصه می‌کند: «فقط فرشتگان بال دارند، به بیان دقیق‌تر، یک نمایش احساساتی و جذاب است»؛ «فقط فرشتگان...»، ملودرامی است که اغلب به طور پیچیده‌ای احمقانه جلوه می‌کند»؛ «شیطان احتمالا مراقب حماقت تصاویر فرشتگانش است». در نهایت، عنوان یکسره ناپدید می‌شود و فاربر خشمگینانه به این اشاره می‌کند که «حماقت درونی کسی که کاملا با جدیت شخصیت‌ها را به اجرا درمی‌آورد، در هفت روز متوالی اخیر، در پایان فاجعه و چرند فیلم هاکز به خوبی نشان داده شده است.»
فاربر راهکاری برای در پوست گردو قرار دادن فیلم‌ها دارد -هربار خلاصه‌سازی‌ها با تاکید بر سطوح و بافت‌های گوناگون (حالت، ژانر، لحظات تاریخی و اوج‌های عاطفی) ]فیلم‌ها و متن‌ها را] کاملا متفاوت می‌سازد. و این اقدامات تلافی‌جویانه‌ی همیشگیِ حالتِ پوست‌گردویی، تناقضات درونی‌ای به ارمغان می‌آورد، حسی از ارزیابی‌های گوناگون که به زوایای دقیق دید و بینش او بستگی دارد: از این‌رو، فقط فرشتگان بال دارند می‌تواند هم «ترجیحا جذاب» و هم «بسیار احمقانه» باشد، می‌تواند مبنای زیبا و برجسته‌ای در کنار حماقت ]ساختاری[ داشته باشد. این شیوه‌ی رفتاری او معطوف است به آن‌چه فاربر «پیچیدگی‌های گذرا و الهام‌گر تصویر فیلم» می‌نامد، که ممکن است مطرح کننده‌ی مشکلات ویژه‌ای برای فرهنگ معاصری باشد که خواهان مرکزگرایی و عقاید بی‌مصرفی از منتقدان فیلم خود است -فرهنگی که آن‌چه میگان موریس به عنوان «تفاوت داشتن، شایستگی، یا حق متمدن بودنی که خودش را تکذیب می‌کند» فهرست‌بندی می‌کند، در ریویوهای فیلم نابود می‌شود.8 و این واقعیتی است که فاربر درون فرصت‌هایی برای دستیابی به ساعاتی خوش، هر ساعتی، به آن دست یافته است.
یک دلیل احتمالی که فاربر توسط ماشینِ ویران کننده‌ی دروس مطالعاتی سینمای آکادمیک بلعیده نشد این است که «تئوریزه کردن» آن‌چه او در ورای دو ایده‌ی سختگیرانه در تنها کتابش ارائه داده، بسیار دشوار است. اولین ایده «فضا» است؛ مفهومی انعطاف‌پذیر و سست برای فاربر، مجذوب نکاتی از فضای تصویری تاریخ هنر، میزانسنی در صحنه‌ی نمایشی غرورآفرین، و تدوین.] به طور خلاصه هرگونه[ تلاش در جهت فهرست کردن بخش‌هایی از مفهومی که به شدت ناسودمند است: فاربر نویسنده‌ای است که با کلیت یک فیلم سروکار دارد، با اثرگذاری‌های کلی و این‌جهانیِ نگاه، صدا و حالتِ آن. استراتژی مبتنی بر فضا برای او یک جور تندنویسی و ترسیم دنیایی کوچک بود؛ یک فیلم کامل می‌تواند در آن‌چه بازیگران به درستی برای حرکت خود می‌سازند، مسیر یک خیابان یا یک اتاق زاویه‌بندی و طراحی شده، درک شود. ]و این‌گونه[ سبک بر حرکاتی که برای مخاطب ایجاد شده، استوار می‌شود. فضا یک تمامیت فیزیکال است، و هم‌چنین (همان‌طور که او به روشنی ارائه داده) روان‌شناختی، یا همان‌طور که امروزه می‌گوییم، امری خیالی؛ و فضای منفی «استیلای تجربیاتی است که هنرمند می‌تواند درون فیلم به طنین درآورد.»
برای مثال، فاربر درباره‌ی نوآوری‌های عمق میدان گرگ تولند در همشهری کین گفته: «مخاطب با تصویری مواجه است که اهمیت شکل‌ها را دوچندان می‌سازد، و این نکته‌ای را نمایان می‌کند که فضای عمیق بین آن‌ها به نظر بی‌اثر شده است. مهم‌ترین جلوه‌های بصری در چهره‌های نشان داده شده با جزییات بسیار بود، به طوری‌که هیچ‌چیز را به واقع  نمی‌شد حدس زد.» او از کار الیا کازان در اتوبوسی به نام هوس، که چطور «کازان خانه‌ی مورد نظرش را با نورهای فجیعِ مداوم، سایه‌های رقصان و صداهای گوش‌خراشِ برآمده از چرم جیر، می‌سازد»، اظهار ناراحتی کرد. در مقابل، کارگردانان مدرنی هم‌چون ژان لوک گدار یا شانتال آکرمن بعدها به دلیل فضاهای گوناگونِ بی‌پایان، چندگانه، انعطاف‌پذیر و آزادِ خلق شده درون پارامترهای فرمالِ فیلم‌های مبتنی بر روایت تجربی‌یشان برای او به شدت ارزشمند شدند. وسواس نسبت به فضا همواره در کنار فاربر باقی ماند. آخرین نوشته‌ی اننتشار یافته‌ی او تا به امروز، با کمک پاتریشیا پَترسِن، با تمایزبخشی بین دو شکل مسلط ساختاری در دهه‌ی ۷۰ آغاز می‌شود: پراکندگی (ژاک ریوِت، رابرت آلتمن و مایکل اسنو) و فضای کم‌عمق/سطحیِ در بسته (راینر ورنر فاسبیندر، ژان ماری اشتراب و دانیل اولیه). در مصاحبه‌ی ۱۹۸۲ کایه دو سینما، فاربر بیان می‌کند که «یک داستان باید (...) با حرکت درون فضای پیچیده شده گسترش یابد» تا با «تکرار دوباره و پیوسته‌ی همان فضا.»9
دلبستگی به فضا اگر با وجه انتزاعی و مدرنیستِ هنرِ انتقادیِ فاربر هم‌خوانی داشت، پس، شاید، دو ایده‌ی محرک بسیار مشهورش -هنر موریانه دربرابر هنر فیل سفید- با وجه واقع‌گرایانه‌ی او مطابقت دارد. تفسیر این تمایزات در مناسباتی گسترده، وسوسه‌برانگیز است: فیلم‌های موریانه‌ای اساسا کارهایی شخصی، درونی و سرکشی هستند که در برابر صنعت متورم، غیرخصوصی (امروزه باید به آن‌ها «مشارکتی» بگوییم) و پُرجاذبه یا امن می‌ایستند. یا: هنر موریانه‌ای در جایی‌که هنر فیل سفید به صورت بازدارنده‌ای کلیشه‌ای و قالب‌بندی شده است، آزاد و مخاطره‌آمیز جلوه می‌کند. هر کسی می‌توانست این تفاوت (هم‌چون برخی منتقدان که این کار را انجام دادند) در محور روایت یا ناروایت مشاهده کنند: زمانی‌که فیلم‌های فیل سفید متمایل به «گرایشِ روایتِ» متمرکز باشند (که امروزه شدت هم یافته)، فیلم‌های موریانه‌ای آزاد و رها، در جملات معترضه، و مطالعه‌ی مینیمالیستی موقعیت ارائه شده در «جهان توصیفیِ» بسط‌‌پذیرِ مقالات فاربر به شدت جذاب‌تر از پلات‌های محدود شده است. اما، برای فاربر، شک دارم؛ کلید واقعی برای او، رئالیسم است.
فاربر یک رئالیست کامل و واقعی نسبت به آندره بازَن یا زیگفرید کراکائر است، کسانی که نظریه‌ی فیلم را از درون این مفهوم گسترش دادند. اما فاربر رئالیسم را در فرم‌های مستند یا نئورئالیسم قرار نداد؛ او آن‌را در انتخاب و ارائه‌ی رویدادها، موقعیت‌ها، جزییات، و به خصوص، در اجرای ژست‌های داستانی جستجو می‌کرد. بنابراین، در یک دید وسیع‌تر، فیلم‌های فیل سفید، کارهای شیک و پُرزرق و برقی هستند که در آن‌ها ژست‌ها همواره تصنعی، غیرواقعی و غیرقابل باورند؛ در حالی‌که فیلم‌های موریانه‌ای حاوی سادگی، صراحت یا حقیقت هستند. این مفهوم در چگونگی استفاده‌ی فاربر از موتیف‌های راه رفتن در مقاله‌اش، سینمای کم‌مخاطب، فشرده شده است: در حالی‌که در فیلم قرن بیست پُرهیاهوی رائول والش «یک پوند همراه با اسلحه‌ای شکسته در پیاده‌روی‌ها و مبارزاتی که در حقیقت گام برداشتن به اندازه‌ی جستجوی کالبدشناختی پس‌زمینه‌ی پُرجزییات آن نیست»، در فیلم بوی خوش موفقیت (۱۹۵۷)، « زمانی که دو نفر در میانه‌ی رخدادهایی از یک زندگی هستند، داستان با احساسات‌گرایی گستاخانه و دیالوگ‌های دردسر‌سازی گسترش پیدا می‌کند» (برای مثال، حرکت از رختکن باشگاه ۲۱ تا نمای درشتِ یک مقاله‌نویسِ روزنامه)» (ص ۱۱۶).  پیاده‌روی یکی از نشانه‌های سادگی و ملال هر روزه است -مثل کار کردن یا نوشیدن یک فنجان قهوه یا برداشتن گوشی تلفن- که برای فاربر مساله‌ی بسیار مهمی است. این دقیقا هنر موریانه‌ای‌ست، به این دلیل که سازندگاش درون مواد خام خود کاملا عمیق و پنهان کاوش می‌کنند و از قلاب‌های کلیشه‌ای و قطعی پلات، ژانر و بازار، گذر می‌کنند.
شاید تمام این حرفها درباره‌ی فضا، موریانه‌ها و فیل‌ها راهی دیگر برای گفتن این مطلب است که در زمینه‌های بسیار گسترده‌ی فاربر، معنا در کنار سبک می‌نشیند -چرا که سبک، حساسیت داشتن است، هم در تصمیم آن‌چه کارگردان می‌خواهد نشان دهد و هم در رویکردهای مرد و زنی که در یک کار نمایشی به فیلم درمی‌آیند. این دلیلی بر این است که تعادل سطح و عمقِ درون‌مایه‌ی فرم سنتی هیچ نوسانی در این تمرینِ انتقادیِ به خصوص ندارد. برای فاربر، سطح/ظاهر همه‌چیز، یا قطعا دشمنِ همه‌چیز است. اگرچه فاربر به خصلت‌ها و لایه‌هایی که فیلمسازان خاص در کارهایشان وارد کرده‌اند بسیار حساس است، با این وجود، بیشترین بخش نوشته‌هایش را صرف مخالفت با مولف‌گرایی به عنوان اصلی تمامیت‌بخش کرد: حساسیت سبکی، نه امری شخصی، بل‌که امری اجتماعی است؛ خلاصه کردن پیچیدگی، احساس نقطه‌نظر طبقاتی یا گرایشی سیاسی یا زمان و مکانی خاص در تاریخ است. در دهه‌ی ۷۰ و ۸۰، این ایده‌ای برجسته برای فاربر بود: هیچ‌کس نمی‌توانست آن‌چه معنای موقعیت‌ها، ژست‌ها و ابژه‌ها در فیلم بود را باور کند یا دوباره به حرکت بیاندازد.] به خصوص زمانی‌که[ فردی نمی‌توانست کلیت «زمینه‌ی اجتماعی»، زنجیره‌ی امیال، حسادت‌ها، سرخوردگی‌ها، بازی‌های قدرت که در هیجان‌انگیزترین وجه خود جاسازی شده و لحظات پُر از جزییات را درک کند.
آیا بیانیه‌ای جامع برای مطالعه‌ی آینده‌ی زیبایی‌شناسی سینما می‌توانست از این محتویات نادیده انگاشته شده‌ی مختلف ساخته شده باشد، چیزی‌که بارها و بارها توسط فاربر پرورانده شده بود؟ دورنمای امیدوار کننده‌ای وجود دارد، اما -اگرچه سودمندی ممکن است به عنوان یک جور یادآوری یا چاره‌ای برای این نکات باشد- چیزی در کار فاربر وجود دارد که در مقابل سازگاری با سیستم حاکم مقاومت می‌کند. راز این‌که این ویژگی برآمده از چیست در پاراگراف پایانی مقدمه‌ی کتاب فضای منفی (که در ابتدای این مقاله به آن اشاره شده) نهفته است، جایی‌که فاربر به صراحت چراییِ ضرورت اختراع تمایز بین هنر فیل سفید-موریانه را توضیح می‌دهد: «تمام کارگردانانی که دوست دارم (...) در محدوده‌ی موریانه قرار می‌گیرند، و هیچ‌کس درباره‌ی آن‌ها، با وجود این کیفیت‌هایی که من دوست دارم، صحبت نمی‌کند.»
این بیانیه‌ها غیررسمی، پُرمحتوا و عمیق هستند. و شباهت‌هایی به نوشته‌های متعصبانه‌ی سینمایی سوررئالیست‌ها دارد. فاربر احساس نزدیکی بسیاری نسبت به تماشای آثار سوررئالیست‌ها دارد، به خصوص مدهوش «غرابت» فیلم‌هایی است که او از جهاتی دوستشان نداشت. اما نکته‌ی مهم رویکرد ارائه شده است: ایده‌ای که در واقع در آن رسالت منتقد، تلاش جهتِ کلی‌گرایی، جامع یا حتی بی‌غرضانه بودن نیست، بل‌که ترجیحا خلق مفهوم‌هایی است که آن چیزهای به خصوص را که فردی «دوست دارد» -و توسط عده‌ای دیگر نادیده گرفته شده را- بشناساند. ترکیب این مواضع فاربری-سوررئالیستی هم‌چنین یادآور مطلب ارتدادی ویلیام روت است، «تقریبا تمام ارزیابی‌های انتقادی از ریشه توسط برخوردهای شهودی قطع شده است -واکنش‌هایی که تنها پس از این واقعیت با مباحثی عقلانی مشروعیت پیدا کرده‌اند.»10

دردسر با امپرسیونیست‌ها
آیا این روزها در فرهنگ فیلم و رسانه، فرم تنزل یافته‌ای از میراث فاربر وجود دارد؟ دوست داشتم باور کنم فاربر اقتباس‌ناپذیر است و عمدتا بنابر دلایل زیادی وابستگی ذاتی و درونی به کارش دارد، همان‌طور که ریمون بلور در ادای احترامی زیبا به ژیل دُلوز گفت، «یکی مجذوب شده و می‌ماند، حتی در سطوحی مفهومی، اما با همراهی یک شگفتی ]درونی[ تا با صداقتی از روی یک اعتراف.»11 اما من می‌ترسم برعکس آن صادق باشد.
در مجلاتی که به مخلوطی از فیلم‌ها، فرهنگ عامه‌پسند و سبک زندگی آن اختصاص داده شده، نوعی ستیزه‌جویی و فصاحت آگاهانه در میان مخاطبان سرسخت و یک‌دنده‌ی چندین نسل آن‌ها حاکم است. ریویوهای موجز و فشرده‌ی آن‌ها -یا کسانی که برای رسانه‌ی سمعی-بصری کار می‌کنند- معیار تعبیر و تفسیر سینما شده‌اند و هم‌زمان تظاهر به مردم‌باوری و دانایی می‌کنند. ناگهان آن چیزهای خاص که مَنی فاربر دوست داشت، مثل ابزار ارزیابی، بُرّندگی و شکست‌ناپذیری، در یک چشم به هم زدن دوباره جریان می‌گیرد. نقطه‌نظر منتقدین بر این فرض استوار است که آن‌ها می‌توانند آن‌چه در یک فیلم «بکار می‌رود» را از آن‌چه به طور صریح از طرف فاربر با مخالفت روبرو نمی‌شود، جدا کنند. سیستم ارزشمند افزوده شده‌ای که به نظر می‌رسد تمایز فیل-موریانه را دوست دارد.
ما امروز همه‌جا شاهد سینه‌فیل‌هایی هستیم که برای لحظاتی جزیی گوشه‌های دست نخورده‌ای از واقعیت به شدت باریک بینانه‌ی سلیقه‌ی فاربر را درون پلات‌های نرم و مزخرفات ناامیدکننده‌ای می‌پراکنند. در واقع، این دید بزرگ باید منزجر کننده باشد یا حداقل از طریق این دستیاران و همراهان، به سوءظن وحشتناکی نزدیک شده باشد: تمام اِلِمان‌های تحمیلی، نصیحت‌گونه و پُرطمطراق یک فیلم، تم‌های مسلط، افزایش جاه‌طلبی‌های هنرمندانه و ژست گرفتن‌های اجتماعی را به صورت افسانه‌ای درآوردن. اما وجه کاربردی محکم این تمایز، طبیعت کاملا مستبدانه‌ی این قضاوت‌ها را پایان می‌دهد. در چنین تنگنایی، نقد فیلم بیش از هر چیز شبیه به سبک مجلات راک در NME یا رولینگ استونز با آن لهجه‌های هوس‌بازانه و کشف ناخالصی‌های گستاخانه و سحرانگیز موجود در هر ثانیه‌ی تِرَک‌های یک سی‌دی است -و این تصادفی نیست، احساس می‌کنم بعضی از پیروان فاربر نظیر مفسران فیلم-موسیقی هستند (حتی بهترین آن‌ها، از گذشته تا به امروز، مثل گریل مارکوس و یان پِنمن).
اولین دلیل تاثیرِ کار فاربر بر سبک نوشتاری فیلم امروز، سادگی است، چراکه آزمون قدرتمند باورپذیری و اصالت را پیشکش می‌کند. حالا این باورپذیری -مثل سلیقه، حساسیت و مهارت- چیزی‌ست که هیچ‌کس در تئوری‌پردازیِ آن به زحمت نمی‌افتد. اما چه چیزی می‌توانست در تمام سطوح در حرفه‌ی سینما به عنوان معیاری برای اصالت، مرکزیت داشته باشد -حتی برای خودزندگی‌نامه‌های طرفداران هر فیلم: احساس پُرشور، عمیق و آنی و اعتقاد راسخ به این‌که بعضی از فیلم‌ها حقیقت دارند (در هر حس‌وحالی، نمایشی و دراماتیک، کمدی، زیبایی‌شناختی و اجتماعی-سیاسی) و این‌که آیا بقیه‌ی آن‌ها ساختگی و ریاکارانه هستند؟
اما سؤال اصلی این‌جاست: هر کدام از ما تمایل داریم در معرض کدام آزمون اصالت قرار بگیریم، آزمونی که احتمالا می‌توانست بین ما تعیین کننده باشد؟ در این زمینه باید بگویم فاربر محدوده‌ی سودمندیِ آثارش را با تاکید بر رئالیسم موریانه‌ای نشانه‌گذاری می‌کند. آزمون اصالت او دشوار و شاید بیش از حد سخت است. از خود کمترین گذشت را در فیلم‌ها نسبت به هر نوع ترفند یا تدبیر، اغراق یا «ابهام‌گرایی»، نشان می‌داد. تصورات یا منشِ کاری او بر این است که بیشتر فیلم‌های هالیوودی در بد سلیقگی، کرختی، حماقت، تصنع‌گرایی ابتدایی و ابتذال -حداقل تا زمانی که موریانه‌ها شروع به کار کردند-  قرار دارد. و در نهایت، این نوعی ناسازگاری یا حتی دیوانگی -ناعاقلانه به اندازه‌ی هر چیزی در تاریخچه‌ی نقد و تئوری- است. به سادگی تعداد بسیاری از فیلم‌ها که توسط بسیاری از آدم‌ها با دلایلی بسیار موجه پسندیده شده از این معادله کنار گذاشته می‌شوند. چرا ما باید خودمان را در سیستم سلیقه‌ای فاربر قرار دهیم؟ و چرا به صورت کورکورانه از سبک یا رویکرد فاربر به عنوان یک نمونه و نه یک هنر منحصر‌به‌فرد اقتباس می‌شود؟
تاثیرات فاربر برای منتقدانی که مشتاقِ دنبال کردن آن فیلم‌ساز-موریانه‌هایی که در جهان احساسات اسرارآمیز و فرم‌های متغیر، سخت و دشوار حرکت می‌کنند -و آن «فضاهای جدیدِ» سبک و حساسیتی که فاربر مدت زمانی طولانی مشتاق دیدن آن‌ها بود را گسترش می‌دادند- بهترین کارآیی را داشته است. این جنبه‌ی مثبت میراث فاربر، خطوط ارتباطیِ شگفت‌انگیز و رازآمیز بین ریزوم‌های [rhizomes] دوگانه‌ی فیلم‌های عامه‌پسند و سینمای تجربی -برایان دی‌پالما در کنار مارتین آرنولد، فرانک بورزاگ در کنار الکساندر ساکاروف، استن برَکیج در کنار مارتین اسکورسیزی- را زنده نگه داشته، در حالی‌که جنبه‌ی منفی میراث او بر زمینه‌ی مصرف‌گرایی، سینمای عامه‌پسند به عنوان عامل اصلی، گستره‌ی کامل دید و پیش‌بینی‌پذیری را نابود کرده است. در واقع اگر ما دوران نوشتاری فاربر را به بزرگداشتی از آدم‌هایی با اسلحه در فیلم‌های بی نُوارِ [B noir] سام فولر و دان سیگل خلاصه کنیم و در عین حال راهی را که مصرانه برای نگه داشتن آن‌چه نوآوری، به چالش کشیدن یا تنها هموار کردن آن در روزگار خودش، از اندی وارهول تا هانس یورگن سیبرگ است12 را نادیده بگیریم به آثار او خیانت کرده‌ایم. متاسفانه بسیاری از آگهی‌های فوت فاربر تنها این سوء‌تفاهمات را گسترش داده‌اند.
صحبت از موسیقی و وارهول؛ این چه چیزی بود که لو رید و جان کیل، سران سابق گروه وِلوِت آندرگراوند، درباره‌ی امپرسیونیسم در آلبوم Songs for Drella سالِ ۱۹۹۰ خود گفته‌اند؟ «دردسر با یک امپرسیونیست، او درون دفتر یادداشتی را نگاه می‌کند/ و نمی‌داند او چه کسی است، می‌ایستد، خیره به این یادداشت‌ها.» فاربر با سخت‌کوشی کارش را به گونه‌ای در محیطِ ایمان به سخن گفتن درباره‌ی کیفیت‌هایی که در فیلم‌ها دوست می‌داشت و پیدا کردن مسیر آگاهی‌ای که در مقابل پرده به دست می‌آورد، صورت‌بندی می‌کرد. برای افرادی مثل ما که امروزه در سایه‌ی او می‌نویسیم یا حرف می‌زنیم این حرفه کمی وارونه شده است، به گونه‌ای که تا اندازه‌ای حقه‌باز جلوه می‌کند.

----------------------------------------------

پی‌نوشت‌ها:
 *این مقاله در سی‌وهشتمین شماره‌ی فصلنامه‌ی سینما و ادبیات چاپ شده است.

1مَنی فاربر، فضای منفی: مَنی فاربر درباره‌ی فیلم‌ها (نیویورک: دا کاپو، ۱۹۹۸) ؛ در متن، تمام رفرنس‌های اشاره شده از این کتاب است.
2 روبرت پوتیلو، گریل مارکوس، جاناتان کِرَری، استفانی زاخارِک و کنت جونز، نقاش تصاویر، آرت‌فُروم، اپریل ۲۰۰۲، صفحات ۷-۱۲۲.
3 رابین وود، نگرش‌های شخصی: پژوهش در فیلم‌ها (لندن: گوردون فریزر، ۱۹۷۶)، ص ۳۷.
4نوئل بورچ، نظریه‌ی تمرین فیلم (لندن: سِکِر اند واربرگ، ۱۹۷۳)، ص ۳۱.
5 ریموند دورنیات، دورنیات در مقابل پل، فیلم کامنت (مارچ، اپریل ۱۹۷۸)، ص ۶۵.
6 جاناتان رُزنبام، رُزنبام، جاناتان (۱۹۹۵)، جایگاه فیلم‌ها: تمرین نقد فیلم (برکلی: دانشگاه کالیفرنیا، ۱۹۹۵) ص ۷۱.
7 بیل کروهن، My Budd اثرِ مَنی فاربر.
8 میگان موریس، نامزد دزد دریایی: فمینیسم، خوانش، پست‌مدرنیسم (لندن: ورسو، ۱۹۸۸)، ص ۱۲۱.
9اُلیویه آسایاس و همکاران، مَنی فاربر: منتقد- نقاش سینما، فریم‌وُرک، شماره ۴۰ (اپریل ۱۹۹۹)، ص ۴۵.
10ویلیام روت، شواهد، Continuum، جلد ۵، شماره ۲ (۱۹۹۲)، ص ۵۱.
11 ریمون بلور، تفکر، بازتعریف: سینمای ژیل دُلوز، Discourse، دوره‌ی ۲۰، شماره ۳ (پاییز ۱۹۹۸)، ص ۷۰.

12  فاربر پس از دوران بازنشستگی از نویسندگی و تدریس، احساسات شورانگیز خود را نسبت به ونگوگِ (۱۹۹۱) موریس پیالا و کارهای عباس کیارستمی ابراز کرد. مقاله‌ی کنت جونز در پرونده‌ی فاربر در فیلم کامنت را ببینید ( مارچ- اپریل ۲۰۰۰).


چهارشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۹۲

جان کاساوتیس : مبدع فرم ها


Peter Falk, Ben Gazzara and John Cassavetes: Husbands


نوشته : ادرین مارتین1 
ترجمه :  : سینا آزری
        این ترجمه پیش‌تر در سینما-چشم شماره‌ی 5 چاپ شده است


امروزه، زمانی که ما بسیارناتوان از درک این هستیم که مؤلف بودن درمرتبه ی  نخست ،به معنای داشتن یک سبک است، این یادآوریِ خوبی است که جان کاساوتیس مبدع شگفت انگیزفرم‌ها بود. مبدع مدیوم خودش : راهی که اوانتخاب کرد همانا سبک شخصی‌اش بود.
 « به‌عنوان یک نکته قابل توجه، فیلم‌های کاساوتیس به‌وسیله‌ی جلوه‌های سبکیِ معمولی یا فرم‌های روایی سازمان یافته، ساخته نشده‌اند ( به‌معنای راهی که دیگرفیلم‌های آمریکایی در آن جریان دارند ) اما ]آن فیلم‌ها[ نشأت گرفته ازچهره‌ها، بدن‌ها وصداهای بازیگرانی معین هستند. درحالی‌که، درفیلم آمریکایی، ما چگونگی ترکیب بندی یک نما را تماشا می کنیم ، که چطور یک شخصیت نورپردازی شده، چگونه دوربینی حرکت می کند یا نمی کند و غیره...-فیلم ِکاساوتیس راه‌های متفاوتِ دیدن وشنیدن را پرورش می‌دهد. ما به نورپردازی و پیکربندی قاب نگاه نمی‌کنیم، اما ،به اهتزاز شورانگیز پروانه‌ای درچهره‌ی یک شخصیت توجه می‌کنیم؛ ما به طراحی صدا گوش نمی‌دهیم، بلکه از ارتعاش لرزش‌های صدای آواز پرنده‌ای در صدای یک شخصیت ،به خود‌ می‌لرزیم»
  - ری کارنی ، 1999

»ساختن یک صحنه را آسان نگیرید، زیرا در این صورت، صحنه‌ای وجود نخواهد داشت.«

 - جان  کاساوتیس ، 1983

این روزها، تشخیص زبان استفاده شده برای ستایش فیلم‌های جان کاساوتیس به سختیِ زبان استفاده شده برای محکوم کردن آن‌ها است. زبان‌ها به نظر، وحشی، فی البداهه، بی پروا و گزاف هستند ، کنترل‌نشده وغیرقابل کنترل. ] این گونه استفاده از زبان [اگر چه دیروزچیز بدی بود؛ ] اما [ دراین روزهای حاکمیتِ عقایدِ جزمی در عصر دیجیتال، چیز خوبی به نظر می‌رسد.
عاشقان ومخالفان، تمایل یکسانی برای اثبات یادداشت خودشان درفیلم‌های کاساوتیس دارند: احساسات ، ومقدار زیادی ازآن، جریان هایِ بسیار آشفته ، آن چه کارگردان حقیقتِ " دشوار و دیوانه‌وار" سرشت نامیده است.برخی فقط کنش - واجرای پیچیده، سیالی از آن عمل– را بر روی پرده درفیلم کاساوتیس می‌بینند. چنین بینندگانی به ناچارحالت نیمه‌ستایش‌آمیز، نیمه موجه خود را نسبت به ابزارهای فنی پیشرفته درجهت تسخیر و برجسته کردن این احساساتِ کنشگر، تاپایان حفظ می‌کنند. بیشترستایش‌ها ازکاساوتیس درموضع دفاعی پنهان شده‌اند، همراه با کمی شرمندگی ،درفرمی از توجیه.
چه کسی، درواقع، می‌تواند به قدرت احساسات درفیلم‌های کاساوتیس شک کند؟ ما بدون شک، شب و روز، تشنه‌ی تصاویرپخته، واضح و روشنی هستیم که مدلی از احساس درهرچیزرا پوشش دهد، ازلاسه هالستروم تا لارس فون تریه. هرلحظه‌ی سینمای کاساوتیس گواهی دهنده‌ی امواجی ازاحساسات بی‌ثبات، گره‌هایی ازواکنش‌های نخ‌نما شده است، ژست‌هایی که شروع به بیان حالت زودگذری ازروح یک فرد و پایان یافتن شوروحال فرد دیگری می کند. همچنان که اعتقاد داریم، ما (چنین چیزی) را قبلاً یا تا کنون، هرگز بر روی پرده ندیده‌ایم.
لحظاتی نظیر: «پنج دلیل» مِیبِلِ دیوانه برای نگه داشتن ازدواج وخانواده‌اش(یک زن تحت تأثیر،1975)؛ فیل کوچولو درپشت یک تاکسی، خمیده و در وضعیتی ناشی ازعصبانیتی همراه با دستپاچگی وشادی‌های احمقانه است ، به‌طوری‌که نورها وسایه‌های خیابان برروی صورتش بازی می‌کنند و [درهمین حین] صدای محافظ او ازخارج قاب بلند می شود : « تو عملا داری خودتو جِر می‌دی از خنده....» ( گلوریا، 1980 )؛ خواننده‌ای که درهراجرا بر روی صحنه ازهمکارش سیلی می‌خورد وهر بار واکنش‌های متفاوت، غیرمنتظره‌ای نسبت به فضاهای درونی و بی‌ثبات نشان می‌دهد، جایی که اجرا و واقعیت پیشتر تمایز و محدوده‌های آیینی خود را ازدست داده اند.( شب افتتاح ، 1978)
-درحال حاضر، با وجود متن های بیوگرافیکی ابتدایی ] درباره‌ی [ جان کاساوتیس: درکتاب «کاساوتیس درباره ی کاساوتیس وزندگی کاری اش»، مقام کارگردان درخطر قرارگرفتن به عنوان یک مقام تشریفاتی است تا در نظر گرفته شدن به‌عنوان یک فیلمساز]واقعی[. آن چه درباره‌ی کاساوتیس مرسوم است ستایشی است ازروح مستقل او، عدم وابستگی او در زمینه‌های مالی وفیلمبرداری، توزیع وپخش فیلم شخصی، شیوه‌ی تولید فیلم‌هایی همراه با " خانواده گسترده" اش. مستند موسیقیایی "ترانه‌هایی درباره‌ی کاساوتیس" (1999) اورا بدین گونه ستایش کرده است: همچون پدری معنوی درجنبش‌های فرهنگی جوانان]با شعار[ " مستقل باش ".
-اما فراترازهمه‌ی این‌ها، کاساوتیس مبدع فرم‌ها بود- وبه طورشگفت‌انگیزی این گونه بود. ] دربرخورد با سینمای کاساوتیس[تنها یک جنبه ازسبک سینمایی یا نریشن، واقع نمایی، میزانسن، دکوپاژ، تدوین صدا، موزیک، فضا، نور، ریتم، ساختار پلات، تدوین، حرکت دوربین، انرژی، شکل‌پذیری وانعطاف وجود نداشت – چیزهایی که در/ با کارهایش ازنوآفریده شده باشد ؛ و] حتی[نه یک بیان سینمایی مجزا که او در بررسی سبک وشیوه‌ی منحصربه فرد خودش به طورکامل ( آن‌ها را ) تجزیه و بازترکیب کرده باشد.
-فیلم های کاساوتیس به‌آرامی به روی ما بازمی‌شوند، همچون گل‌ها، به‌تدریج زمینه های فیزیکی واحساسی خودشان را آشکار می‌کنند. هریک ازفیلم‌هایش سیاره‌ای غریب، متفاوت با قواعدی نهان وسطرهایی پنهانی ازنیروهای خودشان هستند.«چگونگی ترکیب‌بندی یک قاب ، چگونگی نورپردازی ِ یک شخصیت وچگونگیِ حرکت کردن یا نکردن دوربین» به‌عنوان بخشی از ماجراجویی استفاده از یک انسان، یک بدن، یک چهره، یک صدا یا یک ژست درفیلم‌هایش است. اما ما فقط نیمی ا زسینمای کاساوتیس را می‌بینیم ( وتجربه می‌کنیم ) اگرهمچون ری کارنی ابداعات فرمال را به نام احساسات و " وجودِ " محض ، کم ارزش جلوه دهیم.

****

- تمام فیلم‌های کاساوتیس سؤالات بشری را دگرگون می‌کند –« پرسش‌هایی درباره‌ی عشق، هویت ومعنی»، آن چیزی‌که بودن ونگه داشتن یک زن وشوهر، یک خانواده، یک جامعه، یک فرد در اجتماع است – وبه‌صورت همزمان، سؤالاتی ضروری ازبازنمایی .مکاشفه‌ی هر پدیده درکارهایش، نه به صورت یک " داده " بلکه همچون یک سؤال، یک چیزهمواره زنده و پویا، یک رؤیای طلسم شده، یک مفهوم معیارعمل می‌کند. این همان چیزی است که نیکول برنه فیلم‌هایی به مثابه « آزمایشگاه فیگورال» می‌نامد وهمان دلیلی است که ( آن فیلم‌ها ) بزرگترین فیلم‌ها با تمام پارامترهای فرمال به حساب می‌آیند، نه تنها «متن‌هایی» تصویرشده از این یا آن درام روان شناسانه‌ی خشک وانتقادی.

...........................................................................................................
1. این متن ترجمه ی مقاله ای است باهمین نام که پیشتردرکتاب "سینمای مدرن چیست؟" مجموعه مقالات ادرین مارتین دراین باب منتشرشده است . این مقاله دربخش دوم کتاب باعنوان "پیشگامان" قرارگرفته ،جایی که درآن به فیلمسازانی نظیر ژان لوک گدار ، روبر برسون ،کریس مارکر، رومن پولانسکی وجان کاساوتیس با همین مقاله پرداخت شده است .

یکشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۹۲

منی فاربر در سینما و ادبیات



پرونده‌ای در بزرگداشت مَنی فاربر  در شماره ی پاییز سینما و ادبیات 1392*
سهم من در این پرونده ، ترجمه ی متنی از ادرین مارتین با همراهی بابک کریمی است .در مقدمه ی این پرونده چنین آمده  :
»چرا مَنی فاربر؟» شاید چنین سوالی در مواجهه با پرونده‌ی این شماره‌ی «فیلم‌ها و احساس‌ها» پیش کشیده شود؛می‌توان در جواب این‌گونه پاسخ داد: «چه کسی -حداقل در تاریخ مطالعات سینمایی آمریکا و البته، در کنار یک پیش‌رویِ دیگر، یعنی اندرو سَریس- از او مهم‌تر؟» (سوزان سونتاگ بود که او را بزرگترین منتقد آمریکا می‌نامید، «فردی در جستجوی دنیاهای دیگر، جایی‌که کسی در رویای میان‌برها نیست و هر کسی مشتاقانه به کاری که در دست دارد مشغول است»). و دردناک اینکه: «چه کسی را می‌توان یافت، که با وجود اهمیت شگرفش در تاریخ نقادی سینما، در ادبیات سینمای فارسی به این میزان نادیده مانده باشد؟». اولین دلیل، به یقین، پیچیدگی و سخت‌ترجمه‌گی نوشته‌های فاربر است؛ آن‌ها، گاهی، غیرقابل ترجمه می‌نمایند.

در مقاله‌ی جاناتان رُزنبام، که آغازگر این پرونده است، نویسنده، مخاطب را با زندگی و دستاورد‌های مَنی فاربر در نقد سینما آشنا می‌کند و جایگاه چالش‌برانگیز او در تاریخ مطالعات سینمایی را ترسیم می‌کند. مقاله‌ی بعد اما، مشهورترین نوشته‌ی خودِ فاربر است؛ بحث‌برانگیزترین مقاله‌ی سینمایی او که بیشترین ارجاع در نوشته‌هایی که درباره‌ی فاربر و یا با ذکر نقل‌قول‌هایی از متونِ سینمایی او نوشته شده‌اند به آن داده می‌شود: «هنر موریانه دربرابر هنر فیل سفید» . مقاله‌ی سوم نیز، به قلمِ اِدرین مارتین نگاشته شده، که به عقاید و مولفه‌های نوشتاری فاربر سَرَک می‌کشد و تاثیرات منفی و مثبت نوشته‌های او، علی‌الخصوص «هنر موریانه دربرابر هنر فیل سفید» را، در زمانه‌ی ما مورد بررسی قرار داده، بل‌که راهکاری برای درست خواندن و فهمیدن آن پیشنهاد دهد.




یکشنبه، تیر ۳۰، ۱۳۹۲

ژان اوستاش (1)

Photo:  Alix Cleo Roubaud ، Portrait de Jean Eustache ، 1981 © Fonds Alix Cleo Roubaud


  نوشته : ادرین مارتین
 ترجمه : سینا  آزری


اولین فیلمش ، (Robinson's Place (1963  با فریادی شادی‌بخش به پایان می‌رسد : « به‌سوی فاحشه‌خانه! » فریاد رسوایی درونِ طرحی برآمده از ظلمی آشکار: حقارتی درون عشق؛ حقارتِ زنی توسط مرد (یا گروهی از مردان). اوستاش ننگی همیشگی در متن سینمای فرانسه بود. او بخش انکارناپذیر سینمایِ پس از موج نو محسوب می‌شد؛ همچون لوک موله و موریس پیالا، تجلی‌گرِ بدبین و غیراحساسیِ طبقه‌ی کارگر و همینطور تجربه‌ی روستانشینیِ فرانسوی بر روی پرده بود. دائم‌الخمر بودن به همراهِ سکسی معمولی : به‌سوی فاحشه خانه . درمیان موزاییکِ پُرشور و نوجوانانه‌ی  My Little Loves  1974  کلمات با ظرافتی برسونی‌وار از درون همه‌ی احساس‌ها می‌گذرد : «من شق کرده‌ام» .
رومانتیسیسم - عاشقانه‌‌ای گرفتار شده درونِ آهنگ‌های خاطره‌انگیزِ (ادیت) پیاف‌ و پخشِ آن به‌صورت موسیقی زنده بر روی نواری در شاهکارش «مامان و فاحشه» 1973؛ شاعرانگیِ دیریابِ سینمای اوستاش در همین‌جا خود را نشان می‌دهد. در خاطرات معشوق سابق‌اش اِوان هانسکا (Mes annéesEustache, Flammarion, 2001) ، زمانی‌که درباره‌ی او چنین می‌گوید که ژان چگونه به شیوه‌ای سادیستی پایان رمانِ خود-زندگینامه‌ای او را در فیلمنامه‌ی اقتباسی‌اش دگرگون ساخت – و اینگونه با تغییر پایانِ آن همزمان خودکشی و غرق‌شدن‌ زن را به تصویر کشید! سال‌ها باید می‌گذشت تا او زیبایی و درستیِ این پایان را درک کند ...
اوستاش همزمان خون‌آشام هم بود - او همواره خون زندگی شخصی‌اش را جهتِ ساخت درام سینماییِ مطلوب‌اش می‌خورد؛ همچون فیلیپ گرل (کسی که دوست و همراهش بود). ژاک ریوت با جزییاتی مثال‌زدنی آنرا توضیح می‌دهد؛ آن‌هم در زمانِ همکاری‌شان در تدوین مستندی درباره‌ی ژان رنوار. مشاجر‌ه‌ای طولانی درباره‌یِ [نقش] واقعیت در سینما؛ و تعهد پایدار هر کدام به حرکت در مسیری خلاف جریان : ریوت مسیر نمایش، فانتزی و طرح و توطئه‌هایِ (هنرمندانه) را در پیش گرفت؛در حالی‌که اوستاش همه‌جانبه به تجربیات شخصی‌اش وفادار ماند. گرچه غیر‌ممکن هم نبود که در این مسیر پست و مبتذل هم جلوه کند‌.
اما در انجام آن‌، نه فقط یک‌بار، بلکه به‌صورت مداوم، ماشه‌اش را درون دایره‌ی خطرناکی که همان هنر به سوی زندگی و برعکس باشد، قرار داده بود . برای اوستاش و حلقه‌ی اطرافیانِ او، چنین رفتاری می توانست حتی مرگبار باشد: خودکشی بود که مقدمه‌‌ی ‌«مامان و فاحشه» را می‌ساخت؛ تصویر زنی با صداقت دردناک‌اش و مواجهه‌‌اش با خودکشی؛ مصیبتی  که درنهایت او را از زندگی بیرون راند: به راستی دکترمابوزه‌ای تحریف شده‌ بود، افلیج در آپارتمانی لمیده که قرار است در آنجا پروژه‌های آینده‌اش را از روی نوار سرهم بندی کند، و در این میان، تماس‌های تلفنی مکرر، تفنگی بر روی قفسه سینه‌اش، و نوشته‌ای بر در خانه : «محکم بر در بکوبید تا مرده بیدار شود» ... وَمپایِریسم، مخاطره‌ای بود که اوستاش همواره به آن چنگ می‌زد؛ مضمونی که  بزرگی و موفقیت  کارهایش را تضمین کرد؛ مساله‌ای که امروزه درخشان و فراموش نشدنی جلوه می‌کند.
اوستاش شبیه رنوار، برسون، گدار یا حتی پیالا نبود؛ «مضمون انسانی» امری متعالی برای اومحسوب نمی‌شد. از همان ابتدا، کارش را درون مسیری مفهومی قرار داد : پرتره‌ای مینیمالیستی از مادربزرگش در Numéro zero1971 ، دو مستند از The Virgin of Pessac1968/79  ؛ به تصویر کشیده شدنِ واقعیتی و همزمان طرح آن همچون میزانسنی آیینی ... ] و همه این‌ها [ هم به تجربه‌ی استادانه‌اش در به‌صحنه در آوردن/اجرایِ واقعیت در A Dirty Story1977 و همینطور فیلم‌های دشوار آخرش منجر شد.
از تحریک‌آمیزیِ بوی تعفن جوی روان تا فرم دشوار طرحواره‌های سینمایی‌اش : اوستاش هیچ گاه از به چالش کشیدن‌مان از طریقِ تکانه‌های تجربیِ فیلم‌هایش و همزمان رسوایی‌های فرهنگی موجود، و همینطور چندگانگی این ترکیب‌های شگفت‌انگیز دست نکشید . او همچنان در مسیر به چالش کشیدن‌مان حرکت می‌کند؛ از درون قبر، و [حتی] از زندگی پس از آن ، جایی که هرگز به خودش اجازه نمی دهد، باور کند .....

............................................................................................................
1. این مقاله ترجمه ی متن ی به نام (The Scandal of Jean Eustache (1938-1981 است که در اینجا منتشر شده است .

جمعه، اسفند ۱۱، ۱۳۹۱

مشکلات روزمره : ویدئو مقاله ادرین مارتین / کریستینا آلوارز لوپز




                                                    ادرین مارتین / کریستینا آلوارز لوپز
                                                           ترجمه : علی سینا آزری        



سینما  درام فضاست. هرکاردرست سینمایی (براساس کلماتی از ریموند بلور) “ وضعیت منحصربه فردی را پیشنهاد می دهد، وضعیتی که درآن غرابتی ازفضا  از درون  سرنوشت مقدر زمان می گذرد. سینما نگاشتن سطرهایی ازحرکات،سامان بخشی وبرخورد است.سینما اساساً معماری است.
دررمان ایتالوکالوینو  "شهرهای نا پیدا"(1972) ، به یاد آوردن شهرزهرا همچون یادآوری یک فیلم است. یادآوری فیلمی عاطفی، اما در مقیاسی دقیق از دوری و نزدیکی، فضا ومکان. خاطره ای احساسی که  دراثر روایی ، به جامانده، برای مثال،’بلندی آن نرده وجستن مرد زناکاری که درسحرگاه ازآن بالا می رود.’ ما این شکاف،این غیاب را می نگریم وفیلم درذهن ما آغازمی شود. پرمینجر، آنتونیونی ، تارکوفسکی : تمام فیلمسازان بزرگ فضای آبستن، تهی سازی شده ، این را می دانند. مهندسی پلات هایشان  تکرارمی کنند، فرا می خوانند خلأ باقی مانده ازترک شخصیت های داستانی را  ، زمانی که برخوردهای چندانی {درفضا}وجود ندارد.
حافظه سینمایی و مادیت فضاهریک دیگری را افسون می کند. سینما چیزی جز وزنه ها وسنجش هایش، آغازها و بن بست هایش نیست. وقتی که هیچ چیز مکان را دربرنگرفته باشد، مکان، روایت برخوردها را درخودش بازتاب خواهد داد. به گونه دیگر همانطور که کالوینو بیان می کند:
فیلم گرچه گذشته اش را بیان نمی کند، اما گذشته را دربرمی گیرد همچون خطوط یک دست، نوشتن در گوشه ای ازخیابان ها، چارچوب های] آهنی [ پنجره ها،شاخه های رعد وبرق، دیرک های پرچم ها، هربخش قابل ملاحظه ای که با خراش ها، بریدگی ها،طومارها تغییر می یابند.
برخوردها و نگرانی ها . درفیلم کوتاه Le tempestair    (1974)  ژان اپستین، پیرمردی ازساحل بریتانی درون توپ کریستالی وجادویی اش می نگرد، دریا را درون آن می بیند، ضرباتی را به آن وارد می کند و طوفانی شدید را رام می کند: درانتهای تلاش هایش، او توپ را به زمین می اندازد وتوپ خرد وشکسته می شود. حدود 6 دهه بعد، آلن رنه با استفاده ازجلوه های صوتی غیرمعمول در" قلب ها" (2006)،-   یک درام– فضای حقیقی و ژرف - ادای احترامی به نبوغ رادیکال اپستین می کند. دراین ملودرام، خطوط وحرکات (کنش ها) دریک بار پررنگ و لعابی با یکدیگر تلاقی پیدا می کنند. زنی ( ایزابل کاره ) به سمت قرار ملاقاتش با یک مرد (لمبرت ویلسون) می رود، مردی که قبلاً درمیز روبروی اونشسته ؛ زنی دیگر (لورا مورانت)، زن سابق(آن مرد)، از دستشویی بیرون می آید ، قدم های بلندی برمی دارد تا به مقصد خود(آن مرد) می رسد. پیشخدمت (پیر آردیتی) همه اتفاقات را می بیند و می داند. زن او دورمی شود، عقب می کشد، به سمت مسیرابتدایی (پلکان ها) بازمی گردد: درحرکت ناگهانی او درواقع به سینی شراب ضربه ای وارد می کند(لیوان ها بر زمین می ریزند). یک کاتاستروف تعیین شده، معمارانه برنامه ریزی شده: دوربین حرکت می کند، برفرازاین فضای شلوغ به پرواز درمی آید{به سمت بالا حرکت می کند}.
 کاتاستروف(1) بنیادی. گریختن بدن ها، خطوط شکسته ارتباطات. دردوفیلم " مراکش " جوزف فون اشترنبرگ  و " درکنارآبی ترین دریاها " بوریس بارنه یک مثلث شخصیتی وجود دارد (همچون صحنه " قلب ها "، اما با تغییراتی درجنسیت ): یک زن دربین دومرد. مشکلات،عدم تناسبی که موجب گسست  دربافت اجتماعی است ، درمیعادگاه چیزی نزدیک به زنانگی  دراماتیزه می شود : برای هردو زن، یک گردنبند. مرواریدها پاره می شوند، برزمین می ریزند، جلینگ جلینگ پخش وپلا می شوند: زیرصحنه نمایش دریک حالت، درحرکتی آهسته هریک  به سوی دیگری کشیده می شوند. یک رخداد سینمایی کامل، لرزش جهان درحرکت های کیهانی. مشکلات درزندگی روزمره، مشکلات درهرروز."مراکش" درباره زنی است که قصری را با یک بیابان معاوضه می کند؛ "آبی ترین دریاها"   وقف زمین های اشتراکی است ( همچون  درام ماهیگیری  Le tempestaire ، یا درام قایقرانی پاول و پرسبرگر " می دانم کجا می روم " (1945) ). {اما} قلب ها ( آلن رنه ) درباره ی {مسائل } این جهانی است- هنوز به نحوی آگاهانه نمایشی – {درباره ی } خرید و فروش و جابجایی طبقه ی واقعی . حرکت های تکتونیک (2)خشکی ، دریا و املاک زمینی برای تایید و حمایت کوچکترین و پرماجراترین کاتاستروف : شکستن گردنبند .
درنوشته ی کالوینو " موجی از خاطرات " ، و شهر – فیلم – است که با اشاره ای همچون اسفنج  در هم فرو می رود و گسترده می شود . حرکت و صدای آب علت خاطرات درهم آمیخته ازیک قسمت سینما است که ما در این ویدیو پیشنهاد داده ایم .
...........................................................................................................................

1. در نمايش به ويژه در تراژدى ) صحنه ى نهايي و سرنوشت ساز به همراه رخدادی فاجعه آمیز (كه در آن قهرمان كشته مي شود يا گره كارها گشوده مي گردد) -  کاتاستروف به معنای فاجعه هم بیان می شود .

2- وابسته به دگرگوني هاى پوسته ى زمين : زمين ساز،زمين ساختي

3. این ویدیو- مقاله ترجمه ی است از مقاله ی کاتاستروف بنیادین که  در سال 2013 در سایت ترانسیت  انتشار پیدا کرده است.

  Adrian Martin & Cristina Álvarez López January 2013