سه‌شنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۹۲

پله آخر: بازی عشق و مردن


پوستر «پله آخر» : طراحی شده بر اساس نقاشی محمدحسین شهیدی
                                               
                                                              پله آخر
                                                    کارگردان : علی مصفا
                                                              ***


مرگ مسأله زندگان است ، مردگان هیچ مسأله ای ندارند . فقط انسان است که مردن برای او مسأله است. عملاً نه خود مرگ بلکه آگاهی از مرگ است که مسائل را برای آدمیان به وجود می آورد . و این آگاهی فرآیندی را ایجاد می کند که در آن فرد دیگر با خودش متفاوت نیست و در حقیقت او با خودش یکی می شود و نتیجه ی آن بی تفاوتی است . بی تفاوتی به مکان ، زمان و سیاست های اطراف .به گونه ای ، اهمیت دار شدن امور دیگر ، امور جزئی ، شاید . اما این یکی شدن ، در نزدیکی به مرگ معنای حقیقی خود را پیدا می کند . و همه ی این ها مسأله زندگان است . اما در این جا ، راوی / شخصیت اصلی / علی مصفا  مرده است؟ زنده ای که جهان مرگ ، او را به سوی خود می کشد یا مرده ای که زندگی ها ی پشت سر رهایش نمی کند ؟
 " دیگه حتی صورتش هم یادم رفته بود، انگار که هیچ وقت نبودی "  تمام مسیرهای طی شده ، به گفتن صحیح این جمله از زبان لیلی / لیلا حاتمی ختم می شود . فیلم با این قاب / صحنه شروع می شود : مدیوم کلوزی از لیلی با لباسی قجری . صحنه ای که بعدها می فهمیم یک بازی در بازی است . لیلی یک بازیگر حرفه ای است که این دیالوگ را باید در غم از دست دادن شوهرش ( واقعی / علی مصفا یا فیلمیک / حامد بهداد ) بیان کند . جمله ای که هر بار با خنده ای هیستریک قطع می شود . این صحنه 2 بار دیگر در طول فیلم – یک بار به تفصیل و بار دیگر در پایان – تکرار می شود . وقفه ای که درخنده های لیلی ، به زبان راوی و تدوین ، در نتیجه ی مردن طنزآلود و آنی خسرو است . خنده ای که با آگاهی از موقعیت های رخ داده در مسیرهای تجربه شده ی خسرو ، در نمای پایانی از لبان لیلی محو می شود . یا به نگاهی دیگر تمام آن ها از نزدیکی و آگاهی لیلی به مسأله مرگ در تجربه ی زیسته ی خود یا دیگری / شوهرش نشأت می گیرد . تجربه ای که هر مسأله ای را به امر جدی تبدیل می کند حتی مسایل پارودیک و طنازانه .
دروغ ، عشق – به هر معنایی و در هر جایگاهی ، رخ داده در گذشته یا واقع شده در نگاهِ امیدواری ، کمرنگ شده در گذر زمان ،در مسیر با هم بودن یا همچون آتشی زیر خاکستر – و مسأله مرگ مثلثی فعلیت یافته درون مثلث شخصیت های فیلم ، لیلی ، خسرو  و دکترامین . دو لحظه ی کلیدی در فیلم وجود دارد . لحظاتی که کلیت فیلم – بیان خرده قصه های گوناگون ، پیشبرد آن ها ، شخصیت ها و تغییر رویه ی آن ها – همچون تارهایی اطراف آن ها تنیده شده اند . صحنه ی دروغ گفتن دکتر به خسرو در سرطان داشتن او و صحنه ی درگیری لیلی با خسرو در آشپزخانه . صحنه ای که با تأخیری منجر به مرگ خسرو می شود . آن مفاهیم و لحظه ها بدین ترتیب درهم تنیده می شوند تا تعویق / به سخره گرفتن مرگ برای راوی / کارگردان میسر شود . و این گونه جهان فیلم از درون پازل های به هم ریخته ای که با اشاره ی راوی در همان ابتدای فیلم " به ترتیب ماجراها کاری نداشته باشید . قبل از مرگ هم ترتیب وقایع را به یاد ندارم ، چه برسد که حالا مرده ام " در کنار تکرارها – هر زمان از زوایای مختلف با جزئیاتی بیشتر – و خوانش ها و تعبیرها ی شخصی راوی شکل می گیرد . پله ی آخر محدوده های داستان و واقعیت را به چالش می کشد . و با وجودی که فیلم از یک پیرنگ به ظاهر اصلی – داستان راوی / علی مصفا – و دو پیرنگ فرعی و محوری – داستان دکتر امین و داستان لیلی – تشکیل شده ، اما به گونه ای آن ها درهم روایت می شوند که فیلم از بیان شخصیت اصلی و فرعی مرسوم جهت پیشبرد آن سرباز می زند . و جالب این جاست که این جهان پیچیده در نگاه بی طرفانه و بی موضع دوربین – که به عمد خود را نشان نمی دهد – نسبت به موقعیت ها و شخصیت ها  در مواجهه با مخاطب ، هرچه به پایان نزدیک می شویم ، روان و ساده تر و به گونه ای سهل و ممتنع می شود .
و اما سؤالی که در نهایت ایجاد می شود ، این است : مسأله ی راوی به عنوان یک مرده یا زنده ای از جهان مردگان چیست ؟ نا میزان بودن یک پله در، ورودیِ ساختمانی که به دقتِ جاهای دیگر آن ساخته نشده است ؟ ساختمانی که برای اولین بار توسط راوی / معمار / علی مصفا با این دقت ایجاد شده و به دلیل بی توجهی بنّا ، این پله این گونه شده است . پله ای که در بیان بنّا این گونه توجیه می شود : " پله ی آخر ، کمی بلندتر از بقیه پله هاست . به این دلیل که وقتی به آن می رسی ، صبرکنی ، نفسی تازه کنی و بعد گام بلندی برداری یا از آن رد شوی " ، پله ای که راوی در نهایت در مقابل آن می افتد و می میرد . یا پیدا کردن قبر معشوقِ بافته شده در خیالِ زنش در خانه ای قدیمی و یا همان دست انداختن و بی اهمیت جلوه دادن مرگ – هیچ کس واکنش تلخ و گریه های مرسوم را در غم از دست دادن راوی از خود نشان نمی دهد حتی لیلی زمانی که با بدن مرده ی خسرو مواجه می شود – به جهت بی اهمیت بودن آن . در هر صورت علی مصفا ، در این تجربه ی دومش ، موفق می شود مسأله مرگ را در عین پیچیدگی آن ، ساده بیان کند . و این سادگی را هم از میان دالان های تو در تو به دست می آورد . و بدین گونه به تجربه ای درخور توجه در سینمای ایران دست پیدا می کند .


و یک نکته ی کوچک : پله ی آخر دارای بلند پروازی های ساختاری است که به هردلیل در نقطه ای / مکانی در مسیر رسیدن به یک قله می ماند . و به نظر    می رسد که به این ماندن هم راضی است که این دلایل بسیاری می تواند داشته باشد و شاید بخشی از آن هم به مسائل فرا متنی اشاره داشته باشد . 

۴ نظر:

الناز گفت...

ممنون سینا جان که از این فیلم نوشتی :‌)

sina azari گفت...

الناز عزیز، بسیار ممنون از تو که مطلب را خواندی

یاس آصف گفت...

آقای آذری من فیلم رو دیدم و بحث شما بایست شد از منظری متفاوت به فیلم نگاه کنم
چون با اینکه فیلم یک روند جذاب و جالبی رو دنبال میکرد اما من به عنوان ببنده کلاف موضوع فیلم در بعضی از سکانسهاومیزانسن ها از دستم خارج میشد
به هرحال ممنون بابت این پست

sina azari گفت...

مرسی از نظر و لطف شما خانم آصف ... سردرگمی در فیلم های پازل گونه ، با روایت غیر خطی خاصیت اجتناب ناپذیری ست . اما خوبی پله آخر این است که هر چه به پایان نزدیک می شویم ، این سردرگمی کمتر و فیلم روانتر می شود بدون آنکه از لحاظ تماتیک و ساختاری تغییر رویه ای بدهد . باز هم ممنون از نظرتون ..