چهارشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۹۰

گدار و"دسته جداگانه" پالین کیل

 
از آنجا  که « ژان لوک گدار » همیشه می خواسته آن چیزی را به تماشاگران نشان بدهد ، که آنها می خواهند ، فیلم بعدی او هم ، قرار بود درباره یک دختر و یک هفت تیر باشد . « داستان پرهیجانی که بلیت های بسیاری خواهد فروخت ». اما مانند قهرمان « هنری جیمز» در « بار دیگر » فیلمی هنری ساخت ، که کمتر از همیشه فروخت . آنچه که قرار بود درباره یک دزدی ساده باشد ، آن چیزی شد که نامش را گذاشت دسته جداگانه .
 دو شخصیت اصلی دسته جداگانه با تقلید  از فیلمی جنایی و خشن ، شروع می کنند به در آوردن ادای آن اما رفته رفته واقعاً وارد رویدادهای آن می شوند و آنها را اجرا   می کنند . دختری هم که می خواهد در جمع آنها پذیرفته شود می گوید که در ویلای محل اقامت او ، آدم های پولداری زندگی می کنند  و ما در شگفتی و حیرت  و هراس بسیار ، شاهد آن هستیم که سه نفر آنها سرقت را آنچنان که در یک فیلم باشد و یا در قصه های مادر بزرگ ها ،  انجام می دهند . جنایت فیلم نیز ، گویی در خواب و خیال رخ می دهد ، امانه به آن صورت که آنها انتظارش را داشتند و ما دائماً در انتظاریم که به ما بگویند که این یک شوخی است و آنها واقعاً نمی توانند دست به چنین سرقت مسلحانه ای بزنند.
« دسته جداگانه » مانند  آن است که چند دانشجو در یک کافه، فیلمی قدیمی را به یاد آورند و پایان آن را با ذهنیت خود بازسازی کنند و در آن، ترکیبی از عناصر فیلم های گنگستری قدیمی ، مانند وفاداری و ریسک های بی مهابا را با معصومیت کامل، با عشق و علاقه بسیار و بدون تعامل و منطق کافی به کار برند همان طوری که مثلاً  یک شاعر فرانسوی ، زیبایی های عاشقانه یک رمان جنایی آمریکایی را ، آن طور  که خود می انگارند ، برای ما نقل کند . به گفته ای دیگر ، گدار با بهره گیری از نیروهای تصور و پندارهای خلاقانه، خود گنگسترها را بازسازی می کند و به آنها روابطی از نوع دیدگاه های خود می بخشد و آدم های آنها با آدم های پشت میز کافه های پاریسی و درحشر ونشر با « رمبو » و «کافکا » و« آلیس در سرزمین عجایب » یک جا با هم می نمایاند . خیلی ابلهانه به نظر می آید نمی آید ؟ اما ما حالا  می دانیم ، این فیلم هایی هم که یک زمانی آنچنان ، قوه تصور ما را تسخیر می کردند ، تا به چه اندازه از ما غریبه و با ما بیگانه بوده اند . و آیا این خود ما نبوده ایم که در سن کودکی وحتی بعد از آن ، فیلم های کلیشه ای و یک دست را معبود خود قرار داده، ویژگی ها و شخصیت ها و عناصر دیگر هنرها را نیز که شعور ما را بسیار متحول ساخته اند،    با آنها در هم آمیخته و حتی به آنها بخشیده ایم ؟ و آیا چنین نیست که تمامی تجربیات  ما ، در هنر و هنرهای عامه پسند ، که تنشی بیش از تنش موجود در  زندگی معمولی دارند ، با تمایلی شدید به جهان های خاص و تصوارت شخصی و خلاقیت های ما ترکیب و درهم آمیخته می شوند ؟ و آیا فیلم ها ، به خاطر اینکه این چنین فراگیر شده اند ، رسانه ای ایده آل برای درهم آمیزی رویاها و تجربیات ما از زندگی و هنرها و خاطرات پراکنده و مشوش ما از همه آنها نیستند ؟ کسانی هم که فیلم های کلیشه ای   می سازند ، آیا همه آنها را از تجربیات سر هم شده خود از همه اینها و تاریخ هنر بیرون نمی کشند ؟ مانند« هاوارد هاوکس» و «بن هکت »که «صورت زخمی »را از زندگی  خانوادگی «آل کاپون» بیرون کشیده اند ؟ آنچنان که  گویی، آنها فرانسویانی باشند که در شیکاگو فرود آمده اند ؟
دسته جداگانه --- ژان لوک گدار
یک چنین تشابهات ، فاصله و غرابت هایی در تصورات گدار ، نسبت به شخصیت های گنگسری فیلم های آمریکایی ، احساساتی ملایم تر و سرخوردگی های بر شخصیت گنگستر های او می افزاید که با وجود تفاوت های ظاهری ما را حتی به واقعیت  امر و اصل وجودی شخصیت هایی که در فیلم های آمریکایی شناخته ایم ، نزدیک تر می کند . به کلامی دیگر ، به واسطه این فیلم گدار ، ما بیشتر از آنچه که  در فیلم های آمریکایی با شخصیت های آنها آشنا می شویم ، به درک آنها نائل می آییم و اکنون آنها را می شناسیم و حالا او ، و از  این طریق ، بسیاری از دیگر شخصیت های محو و ناپیدای دیگر را نیز برای ما زنده می کند و ضرباهنگ تند و تغییرات مشهود روحی روانی آنها به تحولات و ناپایداری ها را ،روشنی و وضوح می بخشد و زندگی شکننده شخصیت ها را پربار ، دردآور و خاطر انگیر می کند . آن طور که ما اینک در خود نسبت به آنها ، احساس بیشتری از دقت نظر ، وابستگی و نیز توجه ، می بینیم .
یک چنین خاطره ها و خاطر انگیزی هایی  که دسته جداگانه را اینگونه بارور        می سازد ، شاید از احساس وجود کمبودهای فیلم های آمریکایی در گدار بیدار شده باشد . اما خود او گفته است "به محض اینکه بتوانید فیلم بسازید، دیگر نمی توانید مانند همان فیلم هایی که شما را مشتاق فیلم ساختن کرده اند،بسازید ." و این پدیده به خاطر آن است که فیلم دوستان جوان و در حال رشد فرانسوی ، اگر در فضایی منطقی رشد یافته باشند ، درک می کنند فیلم­های گران ساخت آمریکایی، آن طور که امروزه ساخته می­شوند، فاقد ارزش ساخته شدن هستند و شاید بسیاری از آنها، هرگز دارای این ارزش نبوده­اند. افراط و تفریط و شکوه و جلالی را که در جوانی، در فیلم­ها می­دیدیم که آنها  را ابرای ما جادویی و همچون نگاهی از سوراخ کلید در به « هزار و یک شب » و   « شب­های عربی » جلوه می­داد، اکنون زشت و اختناق آور می­یابیم و نیز درمی­یابیم که آنها، واقعاً چقدر تقلبی بوده ­اند. جادوی « شب امریکایی » درفیلم­های گنگستری آمریکایی که در جوانی، سکب و سلیقه گدار را آراست، و شعر سرعت در شهرها و لحظات بی­فکرانه بعد از آنها، زندگی عجول، مرگ­های ناگهانی و سریع، دنیای فاقد نوازش و توضیح و تشریح، همه اینها می­بایست با رشد و ورود گدار به سینما به نحوی معنا پیدا می­کرد. ممکن است هنرمند، به خاطر احساس عدم دسترسی به همه آن چیزهایی که کودکی و جوانی او را لذت بخش کرده بوده و همه آن چیزهایی که او را  تا به جایگاه یک هنرمند رهنمون کرده، غبطه خورده و دلتنگ شود. اما گدار از جمله تهیه کنندگان نادان (و یا دیوانه­)ای نیست که فیلم­هایی را که با آنها رشد یافته، دوباره سازی کند. اما با عشق بسیار به فیلم­هایی که سلیقه ­اش را پرورش داده­ اند، خاطرات خود را از آنها با تمایلی فعال، در فیلم­هایش به کار می­ گیرد و او چون اکنون، اعتماد   به نفس یافته، مانند خیلی از هنرمندان دیگر ، گذشته­ای را که در آن رشد کرده و پشت سر گذارده (و شاید چون هنوز از آن بیرون نرفته) نفی نمی­ کند. وی دوباره آنها را معرفی می­کند، اما با کیفیت و ویژگی­هایی متفاوت. و به اینگونه است که او، خاطرات خود را از آنها، همراه با شوخی­ هایی درباره آنها، با مخاطب تقسیم می­­کند. او با باورها و ناباوری­های خود، بازی می­کند و این بازی، گویی از سنگینی و اهمیت آثار او می­کاهد. او چنین به نظر می­­رساند که گویی برای موضوع فیلم خود، اهمیتی قائل نیست و با فیلم فقط، بازی می­کند. منتقدان با خرده گیری بسیاری می­گویند که نمی­توانند او را جدی بگیرند. اما آنگاه که شما نگاهی می­ اندازید به آنچه آنها جدی می­گیرند، می­بینید که اعتراض آنها جدی نیست و فاقد اهمیت است.
از آنجایی که فیلم گدار، به ما اجازه نمی­دهد تا فراموش کنیم که ما سرگرم دیدن یک     « فیلم » هستیم، آسان می­توان تصور کرد که او فقط شوخی می­کند. اما در واقع،  یادآوری­های او در خدمت مقصود و نیتی متضاد قرار می­گیرد. آنها به مامی­ گویند که هدف او، رئالیسمی ساده نیست و زندگی واقعی، شخصیت­های او دستخوش رویاهای آنان، دائماً در حال تغییر است و اگر من بتوانم از بالا به او نگاه کنم، هدف او شعر واقع­گرایی و واقعیت شعر است. نگاه من به این مورد، چنین است که گویی می­خواهم خواننده را (بسته به حال و هوای خواننده) به طور متظاهرانه­ ای بیاارم و یا برای او شاعرانه گفته باشم. تا چیزی مانند نقدی محکم از آثار گدار، آورده باشم. آنگاه که گوینده در « دسته جداگانه » می­گوید: « فرانز » نمی­دانست که آیا جهان به یک رویا تبدیل شده است و یا یک رویا به جهان، شاید ما بیاندیشیم که این جمله ­ای است که از میان خرده ­ریزهای اسطوره­ ها، و یا طیفی پر رنگ از گفتار « ارفه » و  « بچه بدذات » و یا اینکه نفس ما بیاید، از زیبایی آن به شماره افتد. من فکر می­کنم، برای کسانی که گدار را درک می­کنند، همه این موارد، حادث خواهد شد. ما به هنگام خواندن « سروانتس » همچنین واکنش­هایی خواهیم داشت. « دون کیشوت » ی که ذهنش را افسانه­ های « شوالیه ارانتری » مغشوش داشته و می­رود به جنگ بدکاران خیالی، جدی است. از اجداد شخصیت­های گدار که در خواب و خیال فیلم­های آمریکایی به رویا می­روند و جهان را از دید پلیس­ها و دزدان آن می­بینند. شاید تفاوتی محسوس و حساس، میان
درگیری­های عاشقانه سروانتس و بازی­های گدار باملودرام، از آن روی است که گدار خود (همچون در آلفاویل) در پاره­ ای از آشفتگی ­های خیالی شخصیت­های خود گرفتار است. تنش میان سبک سرسخت، خونسرد و قاطع او و معانی رمانتیکی که سبک برای او دارد، و نیز برای بسیاری از دوستداران فیلم­های غیر « سانتیمانتال » گنگستری آمریکایی آن چیزی است که آثار گدار را به گونه­ای یگانه، مدرن و هیجان انگیز     می­ کند. روش سردستی و تصادفی او در حذف احساسات فیزیکی ـ که برای او فاقد توجیه و اندیشه­اند ـ فیلم او را به شکل گردآوری شده ­ای از نقاط برجسته و تکه­ های زیبایی از نکات ریز و کوچک، به سبک گدار درمی­آورد، که در کنار عدم توجه او به سرنوشت شخصیت­ها ـ روشی که او از فیلم­های آمریکایی آموخته و برجستگی­هایش را با فلسفه و دیدگاه­های بعد از جنگ فرانسوی ساییده و صیقل داده ـ همه از جمله چیزهایی است که جوانان و « نوجوان »های آمریکایی و دیگران را مفتون ایده ­آل­های فیلم­های او می­ کند. و این جوانان، اکنون همان گونه راه می­روند: سرسخت، خونسرد و متین، مثل گنگسترهای فیلم­ها و نه ابله و شکم گنده و حجیم مثل یک گنگستر فیلم­ و این اکنون روشی است برای « جوان »ی که موهبت داشتن آنها را یافته باشد.
حرکت و واکنش ما به تجربیات شخصی، از طریق آموخته­ هایمان از هنرها، همواره احترام انگیز و گاه نیز مد روز بوده است. چیزهایی مانند نسبت دادن صحنه ­ای از یک سیرک به پیکاسو، و مشتریان یک رستوران و رفتار آنها به یک فیلم از این گونه­ اند، اما فقط چندی پیش بود که ما نسبت دادن رفتار خود به فیلم­ها و تقلید از آنها را مایه شرم می­ دانستیم زیرا بیش از آنکه آنها را تشریحی از شرایط روحی و روانی خود بشماریم، اعترافی درباره خود می­پنداشتم. گدار همزمان باهنر « پاپ » این گونه  واکنش­ ها را با فیلم­های خود افشا کرد. همانطور که هنر « پاپ » همچنین تجربیاتی را بر نوع واکنش به هنر قدیم برتری بخشید.

و اکنون که حرکت تاریخ فرهنگ، سرعت فراوان یافته، دانشجویان دانشگاه­ها، در برابر این سئوال که به چه چیز علاقه ­مندند، بی ­درنگ پاسخ می­دهند: « خیلی به سینما می­رویم. » و خیلی از آنها هم بسیار به این افتخار می­کنند که: « به همه چیز از دید سینما می­نگرند. » و برمی ­شمارند که چگونه فیلمی را چندین بار دیده­ اند. آنها ـ و ما نیز ـ دیگر نمی­توانیم سینما را به چیزی تشبیه کنیم و نسبت دهیم. همه ما و آنها دیگر در سینما ذوب شده­ ایم.
احساس « اکنون » در گدار، آکنده از « گذشته » سینمایی او است و این همان چیز است که فیلم­های او (و تا اندازه­ای محدودتر، آثار « ژاک دمی ») را پی می­افکند و آنها را « نو » می­نمایاند. زیرا فیلم­های این نوع فیلم سازان، آثاری از نسلی هستند که از سینما تغذیه شده­اند. منظور این نیست که در گذشته نیز، فیلم سازانی نبوده­اند که از فیلم نیاموخته باشند. نظر من این است که فقط اتمسفر و فضای بعد از جنگ جهانی بود که عشق به فیلم را به صورت یک عشق شبه روشنفکرانه درآورد و اگر بخواهم مستقیم بگویم: گدار همان « فیتز جرالد » جهان سینما است و سینما برای دهه شصت میلادی، ترکیب و نقطه اتصالی است با آنچه که هنر برای نسل بعد از جنگ آورد که روشی­ نوین از نوعی زندگی سرشار از عشق و عصیان است.
دنیای « دسته جداگانه » از یک سو واقعی است، زیرا قهرمانان داستان هم می­پندارند که ممکن است بمیرند و هم از سوی دیگر غیر واقعی، زیرا او (کارگردان) و آنها احساسات و حتی مرگ خود را جدی نمی­گیرد. گویی که آنها برای دیگران فاقد اهمیت هستند. تنها هویت آنان، ناشی از ارتباطات میان خودشان است. ممکن است بیندیشیم که به هر حال، این شرایطی است کنونی و امروزی و گدار که چنین می­اندیشد هم، جزیی است از این کل.  گاه چنین به نظر می­آید که فیلم، فاقد هر گونه تشابه و یا خیزش گاهی در خارج از خود باشد و آن هنگامی است که دنیای رویایی و توهمی فیلم، به زیبایی و یگانگی منحصر به فرد « دسته جداگانه » درمی­آید. رفته رفته این احساس به ما دست می­دهد که چنین بی­تفاوتی­ها و یا عدم توان حرکت و ایجاد ارتباط با دنیای خارج و دیگر، نوع نوینی از زیبایی شناسی و قانون مندی « بیان » و « آنچه که اکنون مورد پسند است » باشد. غمی که بر « دسته جداگانه » چتر گسترده، حسرت رمانتیکی است نسبت به اینکه دیگر نمی­توانیم به فیلم­هایی که زمانی آرزوی غرق شدن در آنها را داشتیم، اعتماد کنیم و جزیی از اعضای بی­نظیر زیبایی و خطرهای دهشتناک جهان گنگسترهایی شویم که همواره به دوستانشان اعتماد داشتند و روسپی­هایی که هرگز خود را نمی­فروختند و این غمی است ناشی از بی­معنایی و پوچی و زیادی کوشش­ها برای یافتن معنای زندگی در هنر. انگار که گدار در فیلم­هایش می­گوید:
« تنها یک چنین عشق­های غیرممکن، ممکن است. تو، در جهانی از پلیس­ها و دزدها بازی می­کنی که گلوله­ هایش واقعی است و تو را می­کشد. »
فیلم­های خود او هم، به صورت اشاراتی بازیگوشانه درمی­ آیند، که ما در آنها از کنار بردها و باخت­ها، با یک شانه بالا انداختن و یا تبسم می­گذریم.
همانگونه که « آلفاویل » نشان می­دهد: مجازات تمرکز گدار بر سینمای گذشته، دریافت این نکته است که فیلم­های قدیمی، احتمالاً نقطه تأمل، « مرجع » و راه رجوع قابل اعتمادی برای تماشا و مطالعه این جهان فراهم نمی­ آورند و بعد تأسف می­خوریم از اینکه، گدار از آن نوع هنرمندانی نیست که بتواند ساختاری روشنفکرانه، هم سنگ با سطوح درخشان سبک و کیفیت ریزه کاریهای­ هایش پایه گذارد و در این راه، ما به شاهکارها می­ اندیشیم و احساس می­کنیم که در اینجا انسانی بوده است، قادر به شاهکار پردازی که چنین نکرده است. اما شاید چنین هم نباشد. شاید گدار، دارای هنری است متفاوت و از گونه­ای دیگر.

هیچ نظری موجود نیست: